#پرستار_من_پارت_134

یعنی چی؟ گیج بودم... از حرفاش سر درنیاوردم... نفس کی بود... شهاب کجای این داستان بود؟
_«اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره... نفس بهم گفت "شیوا... اگه من مردم تو چی کار می کنی؟"
من و نفس از این حرفا زیاد با هم می زدیم... به شوخی تقسیم ارث می کردیم... جای پولامونو بهم می گفتیم و این حرفا... اون روز هم مثل همیشه گفتم "اول پولاتو بر می دارم... بعدش... شاید... شاید یه ذره گریه کردم... همین"
جوابی که اون روز نفس بهم داد می دونی چی بود؟ یه لبخند تلخ و جنازه ای که شبش توی وان حمامشون پیدا کردن... نفس... نفس خودکشی کرده بود... به خاطر سعید... به خاطر سعیدی که عشقش واقعی بود و هیچ کس باورش نداشت... بگذریم... همه داغون شدیم... از اون روز به بعد مهمون هر شب من اشک چشمامه... نفس نزدیک ترین به من بود... سعید بعد از مراسمش گم و گور شد... بعد از یه سال هم خبر رسید که فوت شده... همه داغون شدن... خورد شدن و متعجب از عشق این دو تا نوجوون بودن... حتی خود من...»
اشک روی گونش رو پاک کرد و گفت:_«قصه ی ما این بود یگانه... شهاب هم بعد از این ماجرا از خانوادش قهر کرد و این وضع رو برای خودش ساخت... شهاب سوخت... توی داغ تنها خواهرش سوخت یگانه... توی عشقی که به خواهرش داشت سوخت یگانه... نفس برای شهاب خواهر نبود... نفسش بود... زندگیش بود... شهاب، خانم و آقای کیانی رو مسئول مرگ نفس می دونه... برای همین ترکشون کرده...»
نه... امکان نداره... یعنی داستان این بوده؟ با صدای شیوا به خودم اومدم.
_«بقیه چیزا رو شهاب بهت می گه عزیزم... ما دیگه از اون موقع تا زمانی که تو سراغ سهند اومدی هیچ ارتباطی باهاش نداشتیم... اما سهند همیشه دورادور مراقبش بود...»
بدون این که دست خودم باشه بازم چشمام پر از اشک شدن... از این می سوختم که شهاب مظلوم بود و زندگیش خراب شد... به خاطر خواهرش... بهش نمی اومد اینطور باشه...
شیوا از جا بلند شد و گفت:_«با احتیاط برو جلو... شهاب اول راهه... هنوز تا سلامتیش خیلی راه مونده... احساست رو به خودت ثابت کن... اگه تونستی با خودت کنار بیای و خودت رو قانع کنی که دوسش داری، اون موقع عقلت هم پذیرای عشقت می شه... تا زمانی که این اتفاق می افته قدم هات رو آروم و با طمانینه بردار... نذار بعدا پشیمون بشی...»
با بهت بهش نگاه کردم که با لبخند غمگینی گفت:_«تنهات می ذارم... حالا راحت تر می تونی تصمیم بگیری و پاش بایستی... خدانگه دارت...»
بعد هم در مقابل چشمای متعجب من، پول میز رو حساب کرد و از کافی شاپ خارج شد... به قهوه ی روبروم خیره شدم که دست نخورده باقی مونده بود...
*****
داشتم می روندم اما نمی دونستم به کجا می رم... فقط به یک کلمه فکر می کردم... به یه واژه... به یه شخص... به یه عشق برادری... به عشقی که برادر به خواهرش داشت... به عشقی که... باعث نابودیِ یه نفر شده... بعدش افکارم بیشتر و بیشتر شد... به شهاب فکر کردم... به نفس... به خودم... به لیلا جون... به آقای کیانی... به سعید... به شیوا... به سهند... به دلیل مخالفت خانواده ی نفس که به ظاهر قانع کننده بود... به مرگ نفس... به نابودی شهاب... به زندگی... به اعتیاد... به هرویین... به مواد... به اون مواد فروشی که باعث شد شهاب تا دمِ مرگ بره و بیاد... به اون کسی که برای اولین بار بهش مواد داد... به درد کشیدناش... به مظلومیتش... به سادگیش... به پاکیش... شهاب پاک بود... شهاب برای من حکم فرشته رو داشت... شهاب مهربون بود و اگه صد بار دیگه هم سرم داد بکشه برو بیرون یا نمی خوام ببینمت باز هم من پرستارشم... یه پرستار متعهد... که باید شهابو مداوا کنه... که به زندگی برش گردونه... که باید بیشتر از یه پرستار مایه بزاره... که باید از عشقش مایه بزاره... به خودم فکر کردم که الان عاشق بودم... توی سن نوزده سالگی... به یگانه ی عاشق فکر کردم و به شهاب پاک و ساده...
*****
_«کدوم گوری بودی؟»
با بغض گفتم_«به خدا کاری پیش اومده بود که...»

romangram.com | @romangram_com