#پرستار_من_پارت_133
شهاب با همون اخمش گفت:_«کجا؟»
_«برم یه جایی خرید دارم و زود میام...»
من دروغ گو نیستم... اما اون موقع بهونه ی بهتری نداشتم... نمی شد بگم دارم می رم از شیوا درباره ی نفس بپرسم که...
_«با ماشین من برو...»
آخیش... اجازه ی خودش هم صادر شد... باشه ای گفتم و رفتم پایین... ماشین رو از پارکنیگ بیرون آوردم و برو که رفتیم... یگانه خانم برای خودت راننده ای شدیا... وقتی به کافی شاپ مورد نظر رسیدم ماشین رو پارک کردم و از ماشین پیاده شدم... به سمت میزی که شیوا نشسته بود رفتم و گفتم:_«سلام... خوبی؟»
_«ممنون گلم... تو چطوری؟ شهاب؟ اون نامزد بی وفای من خوبه؟»
نشستم روی صندلی و با شرمندگی گفتم:_«ببخشید شیوا جان... به خاطر من، شما و سهند هم از کارتون افتادید...
_«نه بابا اینا چیه می گی؟؟؟ گفتم که... ما به شهاب مدیونیم... اون باعث وصال ما بوده...»
بعد که انگار توی خاطراتش فرو رفت گفت:_«یادش بخیر... چه روزایی با سهند و شهاب و نفس داشتیم...»
با شنیدن اسمش دوباره نفسم حبس شد... دیگه با این حرفا مطمئن بودم که یه چیزی بین شهاب و نفس بوده... یه چیز محکم و قوی... یه عشق... یه عشق بزرگ...
_«راستش من دقیقا می خوام همینو بدونم... شاید فکر کنی فضولم... اما تا اون جایی که من می دونم شهاب به خاطر نفس با خانوادش قطع رابطه کرده... به سمت مواد رفته... گفتم... گفتم شاید بتونم با فهمیدم این موضوع بهتر بهش کمک کنم...»
لبخند تلخی زد و گفت:_«از چی بگم؟ از کجاش؟»
_«از هر جایی که فکر می کنی بهم مربوطه... من نمی خوام توی رابطشون دقیق بشم... فقط می خوام بدونم کی بوده که شهاب به خاطرش حاضر به نابودیِ زندگیش و ترک خانوادش شده...»
شیوا با لحن محزونی گفت:_«از وقتی که یادمه من و شهاب و نفس با هم بودیم... سه تا دوست صمیمی و جون جونی... از سه سالگی با هم بزرگ شدیم... نفس همه چیز شهاب بود... نفس شهاب بود... زندگی شهاب بود... از همون بچگی هم جون شهاب به نفس بسته شده بود...»
آب دهنمو قورت دادم... همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم... عشق...
_«تا این که زد و یه خانواده ی جدید به محلمون اومد... اون موقع شهاب هجده سالش بود و من و نفس شونزده ساله بودیم... اون خانواده دو تا پسر داشت... سهند و سعید... همین سهندی که می بینی و سعید هم... سعید سر به هوا بود... خیلی با سهند فرق داشت... سهند همسن شهاب بود و سعید هفده ساله بود... نفس عاشق سعید شد... عاشق که نه... دیوونه ی سعید... سعیدم همین طور... اونقدر عاشق بودن که سعید خانوادشو مجبور می کنه بیان خواستگاری نفس... پدر و مادر نفس قبول نکردن... به هیچ وجه... چطور می شه دخترشون رو بدن به پسری که بخاطر کاراش خانوادش از محلشون فرار کردن؟ امکان نداشت... اون هم خانواده ای مثل اونا که توی هر چیزی حرف اول رو می زد...»
romangram.com | @romangram_com