#پرستار_من_پارت_131
سرشو به نشونه ی باشه تکون داد و خواست دراز بکشه که گفتم:_«روی غذا نخواب... یکم صبر کن...»
_«ای بابا... حوصلم سر رفته... چرا منو آوردین این اتاق؟»
فکری به ذهنم رسید و گفتم:_«می خوای برات کتاب بیارم؟»
_«نه... حالم خوب نیست...»
با نگرانی گفتم:_«چته؟»
نگاهی بهم انداخت و گفت:_«خودت می دونی چمه...»
آهی کشیدم... هنوز بدنش به مواد نیاز داشت... گفتم:_«ببین شهاب... تو باید...»
حرفمو قطع کرد و گفت:_«می دونم... نمی خواد تو هم مثل سهند و دکتر حرفا رو برام دیکته کنی... برو بیرون...»
درکش می کردم... مریض بود و تحملش کم... به قول یاس من با یه سرماخوردگی دنیا رو بهم می ریزم این بیچاره چی بگه که یه عمره داغونه؟ وقتی رفتم توی آشپرخونه سهند داشت دستاشو می شست... حرصم گرفت... مگه این جا دست شویی بود؟ اینجا ظرف شویی بود... چیزی نگفتم که گفت:_«یگانه دست پختت خیلی خوشمزه است... خوش به حال شهاب...»
حرفش دو پهلو بود شدید... لبخندی زدم که اونم تشکر کرد و رفت بیرون... آخیش... یکی بیاد تیکه های اینو جمع کنه... والا...»
تا غذا خوردم و ظرفا رو شستم و یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم ساعت شده بود پنج... داشتم موهامو شونه می زدم که سهند در اتاقم رو زد... روسریم رو، روی سرم انداختم و گفتم:_«اومدم...»
درو باز کردم که سهند گفت:_«بیا کار اتاق شهاب تموم شد...»
با هم به اتاق شهاب رفتیم... با دیدن اتاق تعجب کردم... تمام وسایل جاشون عوض شده بود و رنگ پرده ها و ملافه ها هم زرد ملایم شده بودن... با تعجب گفتم:_«این ملافه ها و پرده ها رو از کجا آوردی؟»
_«با یه ذره گشتن پیداشون کردم... نو بودن... البته تعجبم نکردم... شهاب این رنگ رو خیلی دوست داشت اما با اعتیادش، دست از همه ی چیزهایی که مورد علاقه اش بودن کشید... نقاشی... پدر و مادرش... حتی دیگه به نفس هم سر نزد...»
یه دفعه شک زده گفت:_«من چی دارم می گم... برم شهاب رو بیدار کنم بیارمش اینجا...»
اما من توی بهت حرفش بودم... نفس... نفس... نفس... ناگهان گفتم:_«سهند تو تا کی اینجایی؟»
romangram.com | @romangram_com