#پرستار_من_پارت_130

_«حالا اینو بخور...»
دهنشو باز کرد و قاشق اول رو خورد... همین طور بعدی و بعدیش... باورتون می شه؟ من توی دهنش غذا می گذاشتم... اونم بی هیچ حرفی آروم آروم می خورد... هیچ وقت شهاب رو به اون مظلومی ندیده بودم... همیشه پر غرور و لجباز بود... این شهاب... همون شهاب رویایی بود... همونی که اون شب توی خواب دیدم... بس کن یگانه... قرار شد به اون خواب فکر نکنی...
_«یگانه کجایی؟ تموم شد دیگه...»
با صدای شهاب به خودم اومدم و گفتم:_«ببخشید حواسم پرت شد...»
بعد لحنمو عوض کردم و با شادی گفتم:_«خب حالا نوبت غذای اصلیه...»
_«جدی باورت شده من بچه ام؟»
اخم ظریفی کردم و گفتم:_«مگه فقط بچه ها غذا می خورن؟»
می دونست هر چی بگه براش جواب دارم برای همین هم بی هیچ حرفی ساندویچش و پس از اون سالادش رو خورد... وقتی تموم شد گفتم:_«باورم نمی شه... جدی جدی همه رو خوردی؟»
_«مگه قرار بود نخورم؟»
صداش هنوز هم ضعیف و بیمار گونه بود... سینی رو برداشتم و از جا بلند شدم...
_«نه اما فکر نمی کردم به حرفم گوش کنی...»
دستمو توی دستش گرفت... انگار بهم برق وصل کردن... دستش سرد بود... برگشتم به سمتش و گفتم:_«بله؟ چیزی می خوای؟»
_«پارچ آب رو بذار اینجا...»
_«تشنته؟»
_«یه کم...»
یه لیوان آب ریختم و دادم دستش... بعد گفتم:_«چیزی خواستی صدام بزن...»

romangram.com | @romangram_com