#پرستار_من_پارت_129
به اتاق مهمان رفتم... همون موقع دیدم سهند داره از اتاق میاد بیرون... بهم گفت:_«کاری داری؟»
_«نه هیچی... خواستم ببینم چیزی نیاز ندارید؟»
_«برو یه سوپی چیزی درست کن شهاب بخوره یه ذره جون بگیره... حتی حال حرف زدنم نداره... منم برم دور اتاقش...»
_«صبر کن من غذا درست کنم بیام کمکت...»
_«نه نمی خواد... خودم تنهایی از پسش بر میام...»
تبسمی کردم و گفتم:_«باشه... ممنون و معذرت بابت این که از کار و زندگی افتادی...»
_«این حرفا چیه؟ برو ببینم...»
رفتم پایین و موادی که برای تهیه غذا می خواستم رو چک کردم... خدا رو شکر همه چیز داشتیم تو خونه... برای شهاب سوپ درست کردم و چون دیر شده بود برای خودمون هم مرغ سرخ کردم با سیب زمینی... از توی یخچال کاهو در آوردم و شستم... گوجه ها رو حلقه کردم... خیار و هویج رو هم رنده کردم... یه مقدار از گوجه ها و کاهوها رو کنار گذاشتم برای ساندویچ مرغ... بقیه رو هم برای شهاب سالاد درست کردم... هنوز هم می دونستم بدون سالاد غذا نمی خوره... ظرف سالاد و ساندویچ مرغ و سوپ رو توی سینی گذاشتم و با کمی سبزی و یه پارچ آب بردمشون بالا... از قبل هم میز رو برای سهند چیده بودم... کدبانویی بودم و خودم خبر نداشتم... اول با همون سینی یه سر به اتاق شهاب رفتم و گفتم:_«سهند من غذا گذاشتم روی میز... برو بخور تا من اینو به شهاب بدم...»
با لبخند دست از کار کشید و گفت:_«چرا زحمت کشیدی؟ یه چیزی می خوردم من... دستت درد نکنه...»
برای این که حالشو بگیرم گفتم:_«برای تو درست نکردم که... خودم هم بودم...»
خندید و بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد و رفت پایین... خوشحال بودم که خودم می تونم به شهاب غذا بدم... سینی رو، روی میز کنار تختش گذاشتم و بهش نگاه کردم... بی هیچ احساسی روی تخت دراز کشیده بود و به جلوش خیره شده بود... گفتم:_«شهاب اول چی می خوری؟»
نگاهی بهم کرد و گفت:_«چیزی نمی خورم...»
اخم کردم و گفتم:_«مگه می شه... من این همه برات غذا درست کردم... ببین سالاد هم برات درست کردم... باید بخوری...»
ظرف سوپ رو برداشتم و قاشق رو پر کردم و به سمتش بردم...
_«دهنتو باز کن دیگه... بچه شدی؟»
لبخند محزونی که معلوم بود از ته دله زد و گفت:_«کاش بچه بودم...»
romangram.com | @romangram_com