#پرستار_من_پارت_127
_«ببینم می خوای تا شب اینجا سوالاتو بپرسی؟!»
_«نه نه... بفرمایین...»
درِ خونه رو باز کردم و کنار ایستادم و اول تعارف کردم و اونو فرستادم داخل و بعدم خودم...
_«خب داشتین می گفتین دکتر...»
_«چی می خواستم بگم؟! آها هیچی دیگه رفتم و برگشتم کارم کمتر از پنج ماه طول کشید... شایدم شانس شهابه...»
_«بله واقعا خوش شانسه که شما تو این شرایطش هستین...»
_«حالش خوبه... دیشب این دوستش زنگ زد بهم همه چیز رو گفت... مثل اینکه عجل دنبالش بوده...»
تودلم گفتم:_«ووووویـــــــــی عجل دنبال توئه پیرمرده... نگ. اون جوونو.. به خدا آرزو داره!!!»
_«خدا رو شکر خطر از بیخ گوشش رد شد... حالام بد نیست.. تصمیم داریم ترکش بدیم...»
_«صبح به خاطر این آقا شهابمون سه ساعت تموم تو کلانتری بودیم!!!»
دلم ریخت... باز چی شده بود؟!
_«چرا دکتر؟!»
_«دوستش می گفت پلیسا برای تو خونه موندن شهاب تعهد می خواستن... منو برد تعهد بدم و مدرکمو نشون بدم که مطمئن بشن دکتر خانوادگیشم... با هزار بدبختی از دستشون نجات پیدا کردیم... این جماعت خیلی پیله ان...»
خندیدم...
_«خدا رو شکر هیچی نشده... از بس این مدته همش بیمارستان و پلیس دیدم اسمشون که میاد مو به تنم سیخ می شه...»
_«غصه نخور دخترم درست می شه...»
romangram.com | @romangram_com