#پرستار_من_پارت_126

توی راهرو وقتی داشتم به سمت کلاس می رفتم آرزو و صدف رو دیدم... بهشون سلام کردم که آرزو گفت:
_«معلوم هست کدوم گوری هستی؟ نه یه زنگی... نه یه سری...»
صدف هم در ادامه ی حرف اون گفت:_«آره راست می گه... بلد نیستی یه اس ام اس بدی؟»
آرزو گفت:_«آره راست می گه...»
کلافه گفتم:_«اِ... کوفت و راست می گه... هی راست می گه راست می گه... خب شما یه زنگ بزنید می میرین؟؟»
بعد هم رامو کشیدم و رفتم سمت کلاس... بعضی اوقات دوستای آدم چه توقعاتی دارن... خب آدم عاقل من زنگ نزدم شما که می تونید یه سراغی بگیرید... نمی میرید که...
اون دوتا هم چند دقیقه بعد اومدن تو کلاس و کنارم نشستن... آرزو گفت:_«چه زود ناراحتم می شی... بی جنبه شدیا...»
_«نه من بی جنبه نیستم... اما خب شایدم نتونستم زنگ بزنم... شما که می تونستید؟؟»
_«خب وقتی نمی تونی زنگ بزنی جوابم نمی تونی بدی... غیر از اینه؟»
خنده ام گرفت... من نمی تونستم از دست این دو تا دیوونه ناراحت بشم... اونا هم وقتی خنده ام رو دیدن خیالشون راحت شد که ناراحت نیستم... چند دقیقه بعد استاد اومد و با اومدنش همه ساکت شدن...
بعد تعطیل شدن کلاس، بدون این که معطل کنم زدم بیرون. خدارو شکر که دیگه کلاس نداشتم. باید حتما می رفتم خونه... این روزا روزای مهمی بود... صدف و آرزو غر غر می کردن و پشت سرم داد می زدن. برگشتم با خنده براشون دست تکون دادم و رفتم بیرون...
با ماشین خوشگلِ شهاب، شوت گاز خودمو رسوندم. می ترسیدم سهند کار داشته باشه واذیت بشه. من پرستار بودم. وظیفه اون بیچاره که نبود تا همین جاشم خیـــــــــلی زحمت کشیده بود واقعا دوست به همچین آدمی می گن!!!
وقتی از ماشین پیاده شدم. یکی رو پشت در خونه دیدم. زود خودمو رسوندم بهش... تازه با دیدن قیافش شناختمش... یه مرد مسن ولی خوش تیپ و فوق العاده خوش برخورد... دکتر خانوادگی کیانی ها!!!
_«سلام... دکتر شمایین؟! اصلا فکرشم نمی کردم که ببینمتون!»
_«سلام دخترم... چرا مگه ما آدم نیستیم؟!»
_«ای بابا نه... قرار بود استرالیا باشین... حالا اینجا... دم خونه ی شهاب!»

romangram.com | @romangram_com