#پرستار_من_پارت_125

_«باشه...»
_«فعلا...»
با شیوا هم خداحافظی کردم و بعد از قفل کردن در ها یه لیوان آب خوردم و رفتم توی اتاق مهمان که شهاب توش خوابیده بود... سهند گفته بود چون فردا می خواد اتاقشو مرتب کنه اینجا بخوابه...
بالای سرش نشستم و به صورتش خیره شدم... اگه کسی نمی دونست معتاده و توی خواب می دیدش مطمئنا به خودش می گفت "چه مظلومه"
دستی به پیشونیش کشیدم... دستش یه تکون کوچیک خورد که ترسیدم بیدار بشه... یه لحظه به این فکر کردم که چطور ممکنه بهش اجازه داده باشن که توی خونه ترکش بدیم... مگه می شه؟ نمی دونم... یادم باشه از سهند بپرسم... از جا بلند شدم و خواستم به اتاق خودم برم که پشیمون شدم و همونجا کنارش روی کاناپه نشستم... سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم... خیلی خسته بودم... بعد از گذشت چند دقیقه خوابم برد...
******
با صدای زنگ خونه از جام بلند شدم... گردنم تیر می کشید... دستمو به گردنم گرفتم و دکمه ی آیفون رو زدم... سهند اومد داخل و وقتی منو با همون لباسای دیشبی دید گفت:_«تو چرا این شکلی شدی؟؟؟ دیشب اتفاقی افتاده؟»
خمیازه ای کشیدم و گفتم:_«نه... بیا تو... بالای سر شهاب خوابم برد...»
سرشو تکون داد و گفت:_«گفتم حواست باشه نه اینقدری که اینجوری خودتو عذاب بدی دختر... برو یه آبی به صورتت بزن...»
لبخندی زدم... محبتاش منو یاد علیرضا می انداخت... دیدم زشته اگه ازش تشکر نکنم... برای همین گفتم:_«راستش... می خواستم بابت لطفایی که کردی تشکر کنم... ممنونم...»
اخم کرد و گفت:_«من این کارا رو برای تشکر کردن نمی کنم... برو آماده شو کلاست دیر نشه... نگران شهاب هم نباش من مراقبشم...»
رفتم بالا و صورتم رو با آب یخ شستم تا سرحال بیام... مسواک هم زدم و از حمام اومدم بیرون... یه پالتوی نوک مدادی پوشیدم و مقنعه ی مشکی ام رو هم بعد از اینکه موهامو دم اسبی بستم سرم کردم... به خودم نگاهی کردم... صورتم خیلی رنگ پریده بود... یه برق لب و یه ذره رژ گونه ی گلبه ای هم زدم برای این که از این حالت در بیام... کیف و وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین... دیدم سهند نیست... فکر کردم رفته توی اتاق شهاب که صداش از آشپرخونه اومد که گفت:_«یگانه بیا اینجام»
با تعجب رفتم تو آشپرخونه و دیدم که سینی به دست داره از اونجا میاد بیرون...
_«این چیه؟»
_«صبحانه برای شهاب... تو هم یه چیزی بخور سر کلاس ضعف نکنی... سوییچ ماشینشم روی لباسشوییه...»
لبخندی زدم و چیزی نگفتم... نمی دونستم چی بگم در جواب این محبتاش... مثل باباها بود... از این که شهاب این دوست رو داشت خوشحال بودم... اون که هیچ کسو نداشت حداقل سهند باهاش راه می اومد... سوار ماشین شدم و راه افتادم... توی راه به فکرم رسید که شاید بتونم از شیوا یه چیزهایی راجع به نفس بپرسم و بعدش تصمیم گرفتم که امروز باهاش تماس بگیرم... شاید با فهمیدن این که نفس کیه بتونم به شهاب کمک کنم... یعنی نفس عشق شهاب بود؟ یعنی شهاب نفس رو اونقدری دوست داشت که زندگیشو به خاطرش به این وضع در آورد؟ خوش به حال نفس... خوش به حالش...

romangram.com | @romangram_com