#پرستار_من_پارت_124

از این که این دختر این قدر با محبت بود خوشحال شدم... شاید من هیچ وقت نمی تونستم به این خوبی باشم... بهش قبطه می خوردم... سهند گفت:_«ممکنه جایی گذاشته باشه که خودش یادش رفته باشه... نمی دونم... به هر حال... راستی... امتحانات از کی شروع میشه؟»
وای... امتحانا...
_«از هفته ی آینده... یک شنبه اولیشه...»
_«خب باید بشینی درستم بخونی... حواست باشه از درست عقب نمونی... هر وقت هم کاری داشتی به من یا شیوا زنگ بزن... باشه؟»
-باشه..اما شماره ی شیوا رو ندارم..
شیوا شماره اش رو روی کاغذی یادداشت کرد و زد به یخچال... بعد گفت:_«گذاشتمش جایی که بیشترین بازدید رو داره...»
سهند گفت:_«فردا کلاس داری؟»
_«آره... فردا آخریشه... باید برم... از دوشنبه تا یک شنبه ی بعد فرجه داریم...»
_«ساعت چند کلاست شروع می شه؟»
_«ده شروع می شه... چطور مگه؟»
_«پس آماده باش میام دنبالت...»
_«نمی خواد... این طوری شهاب تنها می مونه...»
دستی به پیشونیش کشید و گفت:_«راست می گی... باشه... پس تو با ماشین شهاب برو... باشه؟»
از پیشنهادش خوشحال شدم... حداقل لازم نبود سه ساعت منتظر تاکسی باشم... زود می رم و میام...
_«باشه...»
_«من فردا ساعت نُه اینجام... باشه؟»

romangram.com | @romangram_com