#پرستار_من_پارت_123
سهند جواب نداد و رفت سمت ماشین... شیوا در گوشم گفت:_«از کلانتری زنگ زدن گفتن یه شخصی با نشونی های شهاب پیدا شده...»
_«مرده؟!»
_«خدا نکنه... حالا بیا بریم... ایشالله که چیزی نیست...»
تا اومدیم به آدرسی که به سهند داده بودن، برسیم صد بار جون دادم و دوباره زنده شدم... آخه نصفه شب... بیرون شهر... تو اون جاده تاریک با اون بیابون های وحشت ناک... اگه شهاب باشه؟! آخه اون اینجاها چه غلطی می کرده؟ سهند انقدر عصبانی بود که بلند بلند شهاب رو فحش می داد... می فهمیدم عصبانیه... شیوا هی دلداریش می داد اما سهند فقط داد می زد... دلم می سوخت... شهاب خیلی اذیت شد. خیلی زجر کشید، آخرش هم به خاطر ندونم کاری های خودش چوبشو خورد... کاش می دونستم چرا؟؟؟؟؟ دلیل همه ی چراهای ذهنم پیش خودش بود... کاش بود... اگه بود بیشتر... خیلی بیشتر... بیشتر از یه پرستار.. بیشتر از چشمام ازش مراقبت می کردم... فقط کاش بود!
حدودا نیم ساعت طول کشید تا رفتیم بیرون شهر... تو اون تاریکی های مطلق... تو اون سیاهی شب... خدایا شهاب کجای این شب وحشتناکه؟!
از دور چند تا چراغ کنار جاده سو سو می زد... نزدیکش که شدیم ماشین های پلیس رو تشخیص دادم... آژیر یه آمبولاس کنار جاده گوشمو کرد کرد... پریدم پایین... دویدم... نمی دونم چه جوری خودمو رسوندم فقط یادمه انقدر با سرعت آدمای اونجا رو کنار می زدم که هیچ کس جرئت اعتراض نداشت...
بالاخره رسیدم... رسیدم به اون قسمتی که یه دکتر با یه روپوش سفید بالا سرش نشسته بود... نمی دونم داشت چیکار می کرد فقط پنبه والکل پر از خون تو دستشو می دیدم... پلیسا داشتن اخطار می دادن که منو بیارن کنار... اما من زورتر از این حرفا بودم... به آدم رو زمین نگاه کردم... بازم که خوابیده بود... این دفعه راحت نخوابیده بود... انگار خیلی درد کشیده بود... لباساش پاره پاره بود... فکر کردم یه حیوون شاید گرگ... نه شاید سگ... بهش حمله کرده بودن... تنش زخمی بود... سینه ی بدون مو مردونش لخت بود و پر از خون خشک... خون خشک!!!! مگه چقدر از زخمی شدنش می گذشت؟! صورتش کبود، زخم و پر از خون بود... چشماش بسته بود... شناختمش... خوب شناختمش... آدرسو درست اومده بودیم... این دیگه شناسایی نمی خواست چند ماه خونش بودم... با نفسای پر دودش نفس کشیدم... آشنا بود... شهاب بود!!!
همون موقع یکی زیر بازومو کشید... این دفعه جیغ نکشیدم... داد نزدم... هوار نکردم... این دفعه فقط اشکام ریخت... این دفعه برا مظلومیش... بازم اشکام می ریخت... شیوا منو یه کناری نشوند... سهند با پلیسا حرف می زد... بازم نگاهش کردم... داشتن می ذاشتنش رو برانکارد... سهند دوید طرف دکتر... نمی فهمیدم چی می گه اما باعث شد سر سهند فریاد بزنه... سهند کلافه می گفت و می گفت و دکتر قبول نمی کرد... سهندم عصبانی شد و رفت سمت پلیسا... چند دقیقه بعد دکتره سری تکون داد و سوار آمبولانس شد... شیوا آروم گفت:_«بالاخره راضیشون کرد تو خونه خودش مداواش کنن...»
نامفهوم نگاهش کردم... نمی دونستم سهند چیکار می کنه و دلیل کاراش چیه؟ فقط یه سوال داشتم... کاش جواب می دادن... اون فرد تو آمبولانس هنوز جون داره؟؟؟ شیوا شونه هامو می مالید... چشمام می سوخت... داشتن در عقب آمبولانس رو می بستن... پریدم که منم سوار شم... دلم می خواست شهاب رو ببینم... شیوا جلومو گرفت... هرچی تقلا می کردم صدام بالا نمی اومد... نتونستم جیغ بزنم... با التماس به شیوا نگاه کردم... لبخند زد و گفت:_«بیا بریم تو ماشین الان می ریم خونه می بینیش...»
چه خوب که نمی بردنش بیمارستان... دلیل این کار سهند رو نمی دونستم ولی خیلی دلتنگ خودش و خونش بودم... چه مرده و چه زنده...
رو تختی رو مرتب کردم... ه*و*س کردم کنارش بشینم اما زشت بود... سهند و شیوا این جا بودن... باید می رفتم پیششون... چراغ رو خاموش کردم و از اتاق رفتم بیرون... رفتم توی آشپرخونه تا چای دم کنم که شیوا اومد پیشم و گفت:_«چه کار می کنی؟»
_«می خوام چای بذارم...»
_«نمی خواد بابا... چای چه موقع؟ ساعت چهار صبحه... ولش کن... بیا بریم بشین... داری از حال می ری دیگه دختر خوب...»
لبخند محزونی زدم و بدون تعارف باهاش رفتم توی هال... راست می گه چای براس چیه؟؟؟ سهند گفت:_«از فردا کار تو هم سخت تر می شه... حواست باشه بهش... از خونه نره بیرون... تلفن مشکوک... فردا میام اتاقشو مرتب می کنم هر چی مواد داره می ریزم بیرون...»
حرفشو قطع کردم و گفتم:_«مواد نداره... هیچی... اگه داشت چاقو نمی خورد... اگه داشت محکوم به ایدز نمی شد...»
اشکم روی گونم سر خورد که شیوا دستمو گرفت و گفت:_«باز گریه؟ برای چی دیگه؟ یگانه عزیزم الان شهاب توی اتاق خوابیده... خونه اس... همین کافی نیست؟ ایشالا اگه تو بتونی روحیه ات رو حفظ کنی ترک هم می کنه و دیگه هیچ مشکلی نخواهد داشت... دیگه اینقدر گریه نکن...»
romangram.com | @romangram_com