#پرستار_من_پارت_122
پیاده شدم و با تعجب گفتم:_«اینجا خونته؟!»
_«نه... خونه ی شیوا ایناست...»
شیوا؟؟؟؟؟؟ این دیگه کی بود؟! مغزم ارور یه ثانیه ای داد اما بلافاصله یاد دختر بامزه تو بیمارستان افتادم... لبخند زدم.
_«آها نامزدت؟! خب؟!»
_«خب که خب... امشب تو مهمونشی...»
تا خواستم اعتراض کنم سهند دستش رو، روی اف اف گذاشت و اشاره کرد "داد و بیداد نکنم"
زور زورکی ساکت شدم اما با اخم بهش نگاه می کردم... دو دقیقه بعد شیوا اومد دم در و با روی باز از من استقبال کرد... انگار قبلا خبر داشت که من می رم خونشون... معذب بودم اما مجبور بودم برم چون به قول سهند اگه با این حالم می رفتم پیش خانم کیانی حتما شک می کرد... اون تازه مرخص شده بود... واقعا که اوضاعمون چه شیر تو شیری شده بود! من و شیوا رفتیم تو ولی پدر ومادر شیوا سهند رو هم به زور آوردن داخل... می گفتن آخرِ شبه و دیگه همونجا بخوابه و مزاحم مامان و بابای پیرش نشه... هیچی از خانواده سهند نمی دونستم. فقط از حرفاشون گاهی می فهمیدم چی به چیه... شیوا و خانوادش خیلی خوش برخورد و مهربون بودن... تا اون موقع که فکر می کنم ساعت از دوازده هم گذشته بود به خاطر ما بیدار مونده بودن !
شیوا منو برد تو اتاق خودش و یه کم که صحبت کردیم چون می دونست حالم خوب نیست رفت بیرون و چراغ اتاق رو خاموش کرد... منم با بلوز و شلوار قرضی شیوا رفتم زیر پتو... به ثانیه نکشید که بی هوش شدم...
*****
نمی دونم ساعت چند بود؟ اما با یه صداهایی چشمام رو باز کردم... اول زمان و مکان رو تشخیص نمی دادم اما وقتی صدای پچ پچ بیرون گوشمو پر کرد تازه یادم اومد کجام... به ساعتم نگاه کردم.
دو و ده دقیقه نیمه شب...
از جام بلند شدم... دلشوره ی همیشگی اومده بود سراغم... برای اینکه ببینم صدای بیرون چیه پرده اتاق رو زدم کنار... سهند داشت در پارکینگ رو باز می کرد... شیوا هم ایستاده بود کنار و با ناراحتی نگاهش می کرد... سهند سوار ماشین شد... پرده رو انداختم... نفهمیدم چه جوری لباس عوض کردم و پریدم پایین... فقط خدا خدا می کردم سهند من رو جا نذاره... من باید همراش می رفتم... مطمئن بودم یه خبری شده... با شدت در سالن رو باز کردم و رفتم بیرون... سهند داشت در پارکینگ رو می بست... دو تاشون از دیدن من جا خوردن... سهند گفت:_«کی تو رو بیدار کرد؟!»
به دنبال این حرف به شیوا چپ چپ نگاه کرد... شیوا با مِن مِن گفت:_«به خدا من... من بیدارش نکردم...»
پریدم وسط حرف شیوا و گفتم:_«من خودم بیدار شدم... خبری شده؟!»
سهند لولای در رو محکم جا زد و گفت:_«نمی دونم...»
_«یعنی چی نمی دونی؟!»
romangram.com | @romangram_com