#پرستار_من_پارت_121
با تعجب به قیافش نگاه کردم... گفتم:_«چی تقصیر تو بود؟!»
_«اگه من تنهاش نمی گذاشتم اون فرار نمی کرد... گولم زد نامرد... گولم زد...»
تازه می فهمیدم منظورش شهابه... دوباره یادم اومد چه خاکی تو سرمون شده... نمرده بود ولی کجا بود؟!
با صدای لرزونی گفتم:_«چرا تنهاش گذاشتی؟!»
_«مرخصش که کردن آوردمش تو ماشین... حالش خوب نبود... مثل همیشه خمار... ولی لام تا کام حرف نمی زد... هر چی می گفتم "درد داری؟ حالت خوبه؟"
فقط می گفت "برو خونه"
منم زود آوردمش که حرف، حرفِ اون باشه... هنوز نرسیده به ولی عصر گفت "نگه دارم برم براش سیگار بخرم"
گفتم "برات خوب نیست تازه عمل کردی"
داد زد که "حالم خرابه"
بحثمون شد و یکی من می گفتم دو تا اون... وقتی دیدم داره غش می کنه زدم کنار و رفتم تو یه سوپری براش سیگار گرفتم ولی خودم یه نخشو برداشتم که فقط همون رو بهش بدم... وقتی اومدم پای ماشین...»
سهند به اینجا که رسید سکوت کرد... با حرص گفتم:_«رفته بود؟! یعنی حالش بد نبود؟ یعنی انقدر آشغاله که برات نقش بازی کرد؟»
سهند زود پرید وسط حرفم وگفت:_«نه... خودم دیدم داشت جون می داد... حالش بد بود ولی بازم رفت دنبال زهرماری...»
مکث کرد و آروم ادامه ادامه داد:_«می ترسم این دفعه دیگه...»
گوشام رو به نشنیدن زدم... تو ذهنم خودم جملشو کامل کردم.
_«این دفعه دیگه چیزی نمی شه... این دفعه با همه دفعه ها فرق می کنه... من مطمئنم فرق می کنه...»
سهند جلو در یه خونه دو طبقه ایستاد... با کنجکاوی نگاه می کردم... آشنا نبود! سهند در حالی که پیاده می شد گفت:_«بیا پایین»
romangram.com | @romangram_com