#پرستار_من_پارت_120
قتل!!! قتل!!! قتل!!!
خدای من... چی می شنوم؟! قتل... شهاب... شهابو به قتل رسوندن؟! اون چیکار کرده که بکشنش؟! تازه داشت ازبیمارستان مرخص می شد... تازه دعاهام اثر کرده بود... تازه رنگ وروش جا اومده بود! یعنی دیگه رمقی برام مونده بود که جسد خونیشو ببینم؟! یعنی طاقت اینو هم داشتم؟! داشتم یا نه؟! خدایا چقدر امتحان؟! چقدر بدبختی؟! یه آدم مگه چقدر جون داره... خدایا قبول... من شکستم... زیر امتحانت کمرم خم شد... خدایا بسه... تمومش کن بسه هرچی کشیدم و هرچی دیدم...
نمی فهمیدم دور و برم چه خبره؟؟ فقط دلم می خواست کلمو محکم بکوبم تو دیوار... انقدر رنگ خون بهم بفهمونه که دارم می میرم و خلاص... با سهند رفتیم بیرون... سهند هرچی می خواست زیر بازومو بگیره نذاشتم... با راهنمایی یه سرباز رفتیم سمت سرد خونه... تقریبا جدا از ساختمون اصلی بود... چند تا ساختمون تو در تو بود... کاملا می شد فهمید سرزمین ارواحه!!! سرد بود و سفیدِ سفید... نذاشتن من برم داخل... اما سهند رو بردن و من دم در لرزون و گریون و پراز اضطراب منتظرشدم... زیر لب صلوات می فرستادم... دندونام از سرما می خورد بهم... بازم شهاب می خواست بره... مگه اون دفعه به سهند نگفت "اگه خودتو تیکه تیکه کنیا دیگه برنمی گردم"
چی شد پس؟! اگه یکی از اونا باشه؟! اگه واقعا این دفعه خانم کیانی بدون پسر بشه؟! اگه پرستار بودن من امشب برای همیشه تموم شه؟! شهاب... شهاب بدقول تو گفتی دیگه نمی رم... تو می خواستی خوب بشی... تو می گفتی حفظت می کنم... تو می گفتی ازت دلگیر نباشم... نمی دونم چقدر گذشته بود که در باز شد و سهند با شدت پرید بیرون... با سرعت خودشو به سرویس بهداشتی ساختمون رسوند... دنبالش دویدم... پشت در ایستادم...
_«چی شد سهند؟! حالت خوبه؟!»
فقط صدای عق زدنشو می شنیدم... بیچاره این که مرد بود این حالو پیدا کرده بود... اگه من می رفتم سکته می کردم و خلاص!!! ده دقیقه بعد سهند با چشمایی قرمز و صورت آب زده اومد بیرون... با نگرانی نگاهش کردم... تو نگاهش فقط یه چیز می دیدم.
سرگردونی!
با من من گفتم:_«اون نبود نه؟! بگو... بگو که نبود... بگو سهند...»
دستشو کشید رو صورت خیسش... سرشو تکون داد... جیغ زدم:_«جون به لبم کردی»
سرشو بالا کرد و با چشمایی افتاده و حالتی زار نگاهم کرد... آروم... انقدر آروم که لب خونی کردم گفت:_«نه... نبود...»
با خیال راحت نفس کشیدم... حالا هوای آلوده تهران حکم بهشت رو برام داشت... چه خوب که شهاب هیچ کدوم ازاون دوتا نبود... هنوز معلوم نبود کجاست ولی... فقط به این فکر می کردم که نمرده باشه... سهند به سمت در خروجی راه افتاد و بازم عین جوجه هایی که دنبال مامانشون راه می افتن دنبال سهند رفتم... حالش خوب نبود بدترم شده بود!!!
سوار ماشین شدیم. می ترسیدم رانندگی کنه ولی اون بی توجه بازم تند می رفت... یه کم به خودم جرئت دادم و گفتم:_«بزن کنار... من رانندگی کنم تو حالت خوب نیست.»
با صدای خش داری گفت:_«خوبم»
انقدر جدی گفت که ساکت نشستم و به جلوم خیره شدم. فقط هر دفعه با اون سرعت فکرمی کردم الان ما هم می ریم پیش اون دو تا جسد!
_«آروم برو بابا... آخرش از دست تو جون سالم به درنمی بریم.»
_«همش تقصیر من بود.»
romangram.com | @romangram_com