#پرستار_من_پارت_119

سرشو بالا کرد و یه نیم نگاهی به ما کرد و بعد گفت:_«بفرمایید»
سهند زود گفت:_«ببخشید به ما گفتن گمشده امون پیدا شده...»
گمشده؟؟؟؟؟؟ کی گمشده؟؟!!!! از ترس به سهند نگاه کردم نگاهش رو می دزدید... نکنه نکنه شهاب !!!
صدای سرگرد توجهم رو جلب کرد.
_«گمشده ی شما؟؟؟ اسمش چی بوده؟!»
سهند نگاه من کرد و بعد از یه مکث، مغموم گفت:_«شهاب کیانی»
زانوهام تا شد... بازم شکستم! سهند اومدم طرفم... دستشو پس زدم و خودمو کشیدم رو صندلی کنار دیوار... سرگرد داد زد:_«رحیمی...»
در باز شد و همون سرباز دم در اومد تو... با ادای احترام یه پاشو محکم کوبید رو زمین و سرشو بالا گرفت:_«بله قربان؟؟»
_«برای خانم یه لیوان آب بیار...»
_«چشم...»
دوباره ادای احترام کرد و رفت بیرون... سهند در گوشم حرف می زد ولی من نمی شنیدم... گوشام ونگ ونگ می کرد... صدای سرگرد رو شنیدم... سرم رو بالا کردم و با ناامیدی با صورتی آویزون نگاش کردم:_«ما گمشده شما رو پیدا نکردیم ولی همین دو ساعت قبل دو تا جسد بیرون شهر تو چند تا خرابه پیدا کردن... از قرار معلوم اونا هم اعتیاد داشتن... با نشونی هایی که شما دادین حدس زدیم که گمشده شما باشه... می تونین برین جسدا رو شناسایی کنین؟!»
یه سهند نگاه کردم... اشک تو چشماش می جوشید... من اشک نداشتم ولی بغض بدی گلمو فشار می داد... احساس تنگی نفس می کردم... سهند با صدای ضعیفی گفت:_«بله من می رم»
_«منم میام»
هر دو با تعجب نگام می کردن... سهند گفت:_«لازم نیست همین جوری هم داری پس می افتی...»
یهو بلند داد زدم:_«ولی من میام...»
سرگرد پرید وسط حرفم و گفت:_«آروم باشین خانم... فقط یه نفر اجازه داره برای شناسایی بره... بهتره ایشون برن چون خانوما تحمل این جور چیزا رو ندارن... به خصوص که جسدا خیلی وحشتناک به قتل رسیدن!»

romangram.com | @romangram_com