#پرستار_من_پارت_118

_«با توئما... دارم از سردرد می میرم... بگو چی شده راحتم کن.»
_...
_«کری؟؟؟؟؟»
یهو سهند جوش آورد... داد زد:_«یه کم دندون رو جیگر بذار... می فهمی»
سهندی که همیشه می خندید... شوخی می کرد و منو دل داری می داد... حالا یه اعصاب داغون داشت که منم از ترس ساکت شدم... دزدکی نگاهش کردم... اشک تو چشماش جمع شده بود... هی لبشو گاز می گرفت ولی انقدر غرق بود که نمی فهمید سرعتش رو صد وشصته!!! همون موقع با سرعت از رو یه سرعت گیر رد شدیم. ماشین تا ده متر رفت هوا و برگشت رو زمین... نزدیک بود چپ کنیم... از ترس یه جیغ بلند کشیدم... سهند بی خیال بازم گاز می داد...
_«دیوانه الان به کشتن می دیمون...»
جواب نمی داد... خیلی کلافه بود... منم کم کم از رفتاراش دلهره ام بیشتر شد... دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده... شهاب کجا بود؟! اگه بیمارستان بود سهند منو کجا می برد؟! اصلا چرا سهند گریه می کرد؟! مگه نگفت شهاب ایدز نداره؟! خب حتما نداشته دیگه حتما جواب آزمایشه مثبت بوده... پس چرا داره از ناراحتی می ترکه... با ترمز وحشتناکش با شدت پرت شدم جلو! نزدیک بود سرم بخوره به داشبورد ولی خودمو گرفتم. قبل از اینکه بخوام باهاش دعوا کنم پیاده شده بود... سریع پیاده شدم و دنبالش راه افتادم... بادیدن در بزرگ سبز رنگ روبه رم... دلم ریخت...
"کلانتری 112 تهران بزرگ"
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... خدایا قراره چه بدبختی دیگه سرمون بیاد؟؟؟ سهند بی توجه به من که پشت سرش بودم می رفت... تو رو خدا یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!؟!
_«سهند...»
از صدای داد من سهند برگشت نگام کرد... زود گفتم:_«تو روخدا بگو چی شده؟»
_«بیا بهت می گم... بیا...»
دوباره راه افتاد... با یه پام محکم کوبیدم رو زمین... لعنت به... به کی؟! به شهاب، به سهند، به همه، به خودم !!!
دنبال سهند از پله های ساختمون بالا رفتم و بعدش وارد یه سالن فوق العاده شلوغ شدیم... یه سالن که هر کی، هر کی بود... یکی گریه می کرد و اونی که پسرشو زیر گرفته بود نفرین می کرد... یکی دستبند به دست پشت در اتاق نشسته بود و یه مامورم بالای سرش... یکی با دیگری دعوا می کرد که چرا خواهرشو به کتک گرفته؟ یکی با صورت درب و داغون اومده بود برای شکایت... اوضاعی بود... کلا برای تخریب روحیه جای عالی بود!!!!
دم یه اتاق که یه مامور با روپوش سبز ایستاده بود ایستادیم... سهند رفت جلو و یه کم با مامور حرف زد... بعدش مامور سرشو تکون داد و درو باز کرد. سهند اشاره کرد برم تو... من زودتر رفتم و بعدش سهند وارد شد... با هم سلام کردیم... یه مرد حدودا پنجاه ساله با روپوش سبز مخصوص که رو شونش چند تا ستاره طلایی وصل بود در حالی که پشت میزش داشت یه چیزایی می نوشت نشسته بود. روی سمت راست روپوششم یه اسم دیدم که با خط سفید نوشته بود.
"سرگرد محمد مهدی احمدی"

romangram.com | @romangram_com