#پرستار_من_پارت_117
از صداش شوکه شدم... با تته پته گفتم:_«سهند... سهند چرا صدات گرفته؟؟؟ گریه کردی؟؟؟»
_«نه...»
_«دروغ نگو... توروخدا چی شده؟!»
_«چیزی نیست... فقط...»
_«فقط چی؟؟؟ جواب آزمایش اومده آره؟؟؟»
سهند جواب نداد... صدای نفساشو می شنیدم... داد زدم:_«مثبته؟! آره سهند جواب منو بده... ایدز داره؟!»
_«نه... نه به خدا... نه»
_«پس چته تو؟! چی شده؟!»
_«کجایی یگانه؟!»
_«دم خونه شهاب...»
_«باش الان میام دنبالت...»
_«برای چی؟!»
صدای بوق ممتد... به ساعتم نگاه کردم نه شب بود... به دیواری تکیه دادم و خودم رو کشیدم پایین... آسمون رو نگاه کردم... مشکیِ مشکی و پر از ستاره های ریز و درشت... درخشان و کم نور... چشمک زن و ثابت... کاش منم مثل ستاره ها یه روز از خوشحالی چشمک بزنم... پر رنگ بشم... درخشان... انقدر که فقط تو فکرم درخشیدن باشه... فقط خودم نه... نه کسی دیگه... نه شهاب! درک نمی کردم هیچی رو... کارام... رفتارام... گفته هام... گریه هام... دلیلشون رو نمی فهمیدم... کاش اونی نباشه که تو فکرمه... کاش دلیل همه اینا دلسوزی باشه کاش! نور یه ماشین داشت چشمام رومی زد... با صدای بوق ماشین تازه فهمیدم سهنده... بلند شدم و سلانه سلانه راه افتادم به سمت ماشینش... سوار شدم و بدون اینکه سلام کنم گفتم:_«پس شهاب کو؟!»
سهند گاز ماشین رو گرفت و گفت :_«می گم بهت...»
_«چرا مرخص نکردن پس؟! جواب آزمایش چی شد؟!»
_...
romangram.com | @romangram_com