#پرستار_من_پارت_116

آره واقعا... همه رو داغون کرده... اما آیا ضربه ای که خودش خورد سنگین تر از این چیزا نبود؟؟؟ اون زندگی خودش رو خراب کرد و این زندگی هم فقط به جواب یه آزمایش بسته شده... دوباره از ته دلم خدا رو صدا زدم... برای صدمین بار... ازش خواستم شهابو نجات بده...
_«لااقل صبر کن بیام برسونمت»
_«نمی خواد خودم می رم، تا بیای تو آماده شی ماشین بزنی بیرون من خونه ام...»
_«حالا مطمئنی مرخصش کردن؟!»
_«آره بابا قرار بود امروز بعداز ظهر مرخص بشه...»
_«یگانه...»
_«واااااای علیرضا باز شروع نکن...»
با تعجب گفت:_«من که هنوز هیچی نگفتم»!
_«می دونم می خوای بگی نرو این شغل به دردت نمی خوره و این حرفا...»
لبخند زد و سرشو تکون داد و گفت:_«نخیر می خواستم بگم مواظب خودت باش!!!»
بعدشم فوری یه شکلک مسخره با صورتش درآورد... خندم گرفته بود انگار نه انگار داشت بابا می شد... هنوز بچه بود... ارغوان چپ چپ نگاهش می کرد... گفتم:_«خدا صبرت بده ارغوان... خب دیگه ما رفتیم»
خداحافظی کردم و رفتم سر خیابون... می خواستم به شهاب فحش بدم ولی دهنم باز نشد... آخه اگه ماشین رو ازم نمی گرفت که این همه بدبختی نمی کشیدم... یکی نیست بگه چرا نذاشتی علیرضا برسونتت؟؟؟ اون بیچاره که راننده سرویس نیست هی منو این ور و اون ور کنه!!! خدارو شکر این دفعه ایستگاه اتوب*و*س نزدیک بود و تازه اتوب*و*س خلوت بود و حالم بد نشد... بلافاصله سوار شدم. تا بیاد برسه هزار جور فکر مغزم رو متلاشی کرد... دیگه موقعش بود... دیگه باید راضیش می کردم. حالا که حالش خوبه و با مسکن و آمپول آروم شده از حالا به بعدم تحمل می کنه و ترکش می دیم... ولی اون خیلی زورگوئه... اگه نخوادچی؟! اگه باز لجبازی کنه؟! اگه باز سرم داد بزنه بگه به تو ربطی نداره!!! خدایا به خیر بگذرون... می ترسیدم. یه دلهره کوچولو که نه، یه کم بزرگتر تو دلم پیچ و تاب می خورد... می ترسیدم نتونم جواب محبتای لیلا خانمو بدم... اگه ترک نکرد... اگه نخواست... اگه لج کرد یه بلایی سر خودش آورد چی؟! چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم... زیر لب خدا رو صدا می زدم...
با صدای پــــــــســـــــــسِ درِ تاشوی اتوب*و*س چشمام رو باز کردم... زود تر از همه خودم رو از میون زنا کشیدم بیرون و رفتم پایین. تند تند راه می رفتم. کاش خونه باشن. کاش وقتی رسیدم شهاب رو آورده باشه. خدا کنه سهند راست گفته باشه. کاش جواب آزمایشش اومده باشه... کاش HIV منفی باشه!
وقتی رسیدم نزدیک خونه با دو خودم رو رسوندم به در خونه... همون طوری که نفس نفس می زدم دستمو گذاشتم رو اف اف... کسی جواب نداد... بی حوصله بازم دستمو گذاشتم رو اف اف و یه زنگ طولانی زدم... تعطیل بود... با حرص مشتمو کوبیدم به در... کلید داشتم اما دوست داشتم درو به روم باز کنن! یعنی هنوز نیومده بودن... می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه... چی می شد من انقدر منفی فکر نمی کردم؟! نفسم رو با شدت دادم بیرون و گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم... رو اسم سهند دکمه کال رو زدم... دفعه اول برنداشت... دیگه داشت عصبانیتم به انفجار می رسید... قطع کردم و دوباره زدم... انقدر صبر کردم تا گوشی برداره اما بعد یه مدتی صدای زنی رو شنیدم که می گه بابا دست بردار چل کردی طرفو!!!! تا گوشیمو پرت کردم تو کیفم که برم بیمارستان صدای زنگش بلند شد... با عجله جواب دادم.
_«معلومه تو کجایی؟؟؟»
_«نتونستم جواب بدم...»

romangram.com | @romangram_com