#پرستار_من_پارت_115

این دفعه ارغوان جیغ کشید:_«علـــــــــی می کشمت... چه کار بچم داری؟»
منم گفتم:_«راست می گه علیرضا... حق نداری به بچه های خواهرم حرف بزنی...»
علیرضا با اعتراض گفت:_«اِ اینطوریه؟ نه خیرم جنابعالی عمه ی بچمی نه خالش... گفته باشم...»
ارغوان گفت:_«نخیر... خالشه...»
خندیدم و به کل کل اونا گوش دادم... چه خوش بودن... بی هیچ غمی... بی هیچ دردی... با صدای زنگ گوشیم از جا بلند شدم و به سمت کیفم رفتم... شماره ی سهند بود... با ترس جواب دادم و گفتم:_«چی شده؟»
-یگانه آروم باش... خانم کیانی زنگ زده بیمارستان از پرستار حال شهاب رو بپرسه که اونم گفته ازش آزمایش ایدز گرفتن منتظر جوابن... اونم حالش بهم خورده...»
با ناله گفتم:_«نه... همین یکی کم بود... حالا کجاست؟»
_«آوردنش بیمارستان... الان آقای کیانی بالای سرشه... بهش سرم زدن...»
_«من بیام؟»
_«نه نمی خواد بیای... بمون خونه... بهشون گفتم که رفتی استراحت کنی... دوباره نیا اینجا... من پیش شهابم... خانم کیانی هم وقتی سرمش تموم شد مرخص می شه...»
پوفی کشیدم و گفتم:_«باشه... فردا صبح میام... چیزی شد بهم بگو...»
_«باشه کاری نداری؟»
_«نه...»
خداحافظی کردیم و قطع کردم... علیرضا پرسید:_«چیزی شده؟»
_«نه... لیلا خانم فهمیده ازش آزمایش گرفتن حالش بهم خوره... حالا هم زیر سرمه...»
_«این پسر با خودش و اطرافیانش چه کرده...»

romangram.com | @romangram_com