#پرستار_من_پارت_114

"خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن... خلاصم کن."
شهاب توام می خوای خلاص بشی؟؟ خدایا شهابو نبر... تو رو خدا... نه به خاطر من... به خاطر مادرش... برای دل پدرش... برای این که هنوز مونده تا زندگی کنه... شهاب هنوز جا داره... تا اینکه بمونه و بشنوه که کسی بهش بگه بابا... تا این حرف رو بشنوه و ذوق کنه... شهاب هنوز زوده... گ*ن*ا*ه داره... از جام بلند شدم و رفتم دستشویی... صورتم رو با آب سرد شستم... آب خیلی سرد بود... مالِ هواست دیگه... با یادآوری این که توی ماه دی هستیم یادم اومد که امتحانا دارن شروع می شن و من هیچی بلد نیستم... از طرفی هم نمی خواستم گند بزنم...
سجده رفتم و برای شهاب دعا کردم... برای این که خوب بشه و برگرده پیش پدر و مادرش... حتی اگه من هم توی آیندش نقش نداشته باشم مهم نبود... مهم این بود که اون خوب باشه... چادر نمار رو جمع کردم که ارغوان رو توی درگاه دیدم:_«عزیزم چای می خوری بریزم؟»
لبخندی زدم و گفتم:_«بریزی که خیلی ممنون می شم... ببخشید خیلی زحمتت دادم...»
اخم کرد و گفت:_«ساکت باش... وگرنه از خونه می اندازمت بیرون... زود باش بیا...»
لبخندی زدم و باشه ای گفتم... خوبه حداقل جایی بود که وقتی غم دارم کمی آروم بشم...
داشتیم چای می خوردیم که علی گفت:_«کی نوبت سونوگرافی داری؟»
ارغوان گفت:_«فردا عصر...»
بعد با لبخند ادامه داد:_«به نظرتون نی نیم دخمله یا پسمل؟؟؟»
به مبل تیکه دادم و گفت:_«به نظر من دوقلوئه...»
علی گفت:_«لطفا از این نظرا نده... ارغوان و تو کمید که دو تا بچه دیگه هم بیاره؟ من باید مهدکودک بزنم اونوقت...»
ارغوان یه قند برداشت و به سمتش پرت کرد که علیرضا با خنده گفت:_«عاشق همین خر بازیات شدم دیگه...»

romangram.com | @romangram_com