#پرستار_من_پارت_113
_«می خوای بگی چی شده یا نه؟؟»
_«علی...»
_«جانم خواهری؟ چی دل کوچیکتو غصه دار کرده؟؟ بگو عزیزم...»
_«علی دلم گرفته... شهاب... شهاب ممکنه ایدز داشته باشه...»
با حالت گنگ نگام کرد و گفت:_«چی داری می گی؟؟»
_«شهاب... HIV...»
_«یگانه درست حرف بزن ببینم...»
نفسم گرفت... علی کنارم نشست و گفت:_«آروم باش دختر... چت شده؟؟؟ آروم باش الان می میری بچه...»
شربت رو از روی میز برداشت و گفت:_«یه ذره از این بخور... بخور حالت جا میاد...»
به زور یکم خوردم و لیوان رو پس زدم...
_«حالا اگه آرومی بهم بگو چی شده...»
سرم رو به مبل تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... شروع کردم به تعریف کردن... تمام حرفای دلم رو ریختم بیرون... طاقت راز داری نداشتم... باید به یکی می گفتم... وگرنه خفه می شدم... حرفام که تموم شد چشمامو باز کردم... علیرضا اصلا نصیحتم نکرد... همون چیزی که می خواستم... فقط با یه حال مغموم گفت:_«گریه بسه دیگه... پاشو برو توی اتاق یکم دراز بکش... پاشو عزیزم...»
از جا بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم... علی زیر دستمو گرفت و گفت:_«وقتی این همه گریه و زاری می کنی همین نتیجه اشه...»
زیر بغلم رو گرفت و به اتاق بردم... روی تخت دراز کشیدم که گفت:_«به هیچی فکر نکن... فقط بخواب... باشه؟»
زیر لب گفتم:_«باشه... ممنون...»
چشمامو بستم اما خواب... به هیچ وجه... شاید استراحت می شد کرد... اما خواب نه... دوباره و دوباره ذهنم برگشت... ایدز... شهاب... شهابی که فقط بیست و چهار سال داره... شهابی که... شهابی که خودش خواست این طور بشه... به خاطر نَفَس بود؟؟ نفس کی بود؟؟؟ عشقش؟ کسی که دوستش داشت؟ حتما همین بود وگرنه برای چه کسی می تونه این طوری زندگیش رو به گند بکشه؟؟؟ فقط عشق می تونه اینقدر قوی باشه... تیکه ی شعر افشین توی ذهنم چرخید.
romangram.com | @romangram_com