#پرستار_مادرم_پارت_99
. اگه تموم مشكلات خونه ات رو به دوش بگيرم بازم حاضر نيستي براي من و عشق من اهميت قائل بشي؟
. گوش كن سهيلا...خواهش ميكنم...حداقل تا يه مدتي نگذار فكرم درگيرتر از ايني كه هست بشه...به خدا ديگه دارم حس ميكنم كم آوردم...سهيلا...من ادم بي انصافي نيستم...باور كن منم مثل همه ي مردها و ادمهاي ديگه احساس دارم...منم تمايلاتي براي خودم دارم...ولي تو كه به قول خودت توسط مسعود از تمام مشكلات من خبرداري...ديروز هم ديدي كه اميد و رفتارش باعث شد پي به چه حقيقتي ببرم...به خدا فكرم مشغوله...سهيلا به جون اميدم كه از همه چيز برام باارزش تره نميخوام اشك و ناراحتي تو رو ببينم...منم شعور دارم...حس تو رو ميفهمم ولي حداقل تو اينو درك كن كه اصلا" در موقعيتي نيستم كه...
. آره...ميدونم...در موقعيتي نيستي كه به احساس من اهميت بدهي...من بد موقع وارد زندگي تو شدم...البته نه از نظر موقعيت پرستاري...منظورم موقعيت احساسي تو هست...باشه سياوش...باشه...تو درست ميگي...حق با توئه...براي همينم گفتم آگهي استخدام براي پرستار بدهي...به من فكر نكن...اهميت هم نده...تو حق داري...مشكلاتت اونقدر زياد و پيچيده اس كه توقع من نابجا شده..
. سهيلا خواهش ميكنم...فقط يه ذره به موقعيت من فكر كن...به اينكه در كنار كوهي از مشكلاتم حالا دارم حس ميكنم به دختري علاقه مند شدم كه صميمي ترين دوستم قبل از اينكه بدونه اين دختر خواهرشه عاشقش شده بوده و حالا هم كه موضوع براش حل شده اس نمي تونه بپذيره كه من با وجود داشتن16سال اختلاف سني با اون دختر و داشتن يه زندگي ناموفق در گذشته و داشتن يك پسر8ساله و يك مادر پير حق علاقه مند شدن به تو رو ندارم...سهيلا اينها رو بفهم...فهميدن اينها خيلي برات سخته؟
در همين لحظه زنگ موبايلم به صدا در اومد وقتي نگاه كردم متوجه شدم مسعود با من تماس گرفته...!!!
23
همانطور كه به صفحه ي موبايل و شماره ايي كه روي اون به نمايش دراومده بود نگاه ميكردم منتظر پاسخ سهيلا هم بودم...
سهيلا بعد از لحظاتي مكث با صدايي اهسته گفت:باشه...سعي ميكنم بيشتر از قبل بفهمم...هر طور تو دلت بخواد...خداحافظ...
با سهيلا خداحافظي و گوشي رو قطع كردم...
گوشي موبايل هنوز صداي زنگش در فضاي اتاق مي پيچيد...
نميدونم به چه علت اما حس عجيبي بهم دست داده بود...با تمام منطقي كه هميشه سعي داشتم در وجود خودم حفظ كنم اما تماس مسعود برايم حكم از دست دادن سهيلا رو داشت!!!
از طرفي دلم ميخواست مسعود رو در جريان واقعيت بگذارم و از طرف ديگه مي ترسيدم از اينكه بعد فهميدن واقعيت سهيلا رو از من دور كنه...
مسخره بود!!!...احساس من درست شبيه به احساس يك پسر نوجوان عاشق شده بود كه از رقابت براي به دست اوردن عشقش تمام تلاشش رو ميكنه حتي اگر بدونه اين عشق فرجام درستي نداره...اما تلاشش هر لحظه مضاعف ميشه!!!
تماس قطع شد...به محض اينكه خواستم گوشي رو روي ميز بگذارم دوباره مسعود تماس گرفت و باز هم صداي زنگ...
romangram.com | @romangram_com