#پرستار_مادرم_پارت_100

بالاخره به تماس پاسخ دادم...مسعود هيچ حرفي در رابطه با سهيلا عنوان نكرد و هدفش از تماس فقط تشكر به خاطر تهيه ي به موقع بليطها بود!...

خواستم به ميون حرفش برم و بگم كه سهيلا توي خونه ي منه اما در همون لحظه كسي مسعود رو صدا كرد و بايد تماس رو قطع ميكرد و فقط تاريخ برگشتنش رو از اهواز بهم گفت و بار هم تشكر كرد و بعد از خداحافظي ارتباط قطع شد...

در طي دو روز پيش رو كه گذشت ديگه هيچ حرفي بين من و سهيلا در رابطه با خودمون مطرح نشد و بيشتر اينطور بود كه گويا هر كدوم سرگرم مشغوليات ذهني خودمون بوديم...اما من باور داشتم كه وابستگي و علاقه ام به سهيلا داره رنگ و بوي تازه ايي به خودش ميگيره...

وقتي ميديدم اميد چقدر از اينكه در كنار سهيلا هست احساس آرامش ميكنه شايد صد برابر اين احساس به خود من منتقل مي شد...

زمانيكه مي فهميدم مامان با حضور سهيلا واقعا" هيچ مشكلي نداره آرامش دروني من بيشتر از هر موقعي در زندگيم قابل درك ميشد برام...

روزيكه مسعود از اهواز برگشت با شركتش تماس گرفتم ولي منشي شركت گفت كه مسعود در جلسه است و نمي تونه صحبت كنه...بعد اون خودم هم درگير كارهاي مربوط به اور روز شدم و ديگه وقت تماس با مسعود رو پيدا نكردم...

بعد از ظهر نزديك ساعت5بود كه تصميم گرفتم براي عرض تسليت به منزل پدري مسعود برم و همين كارو هم كردم.

وقتي جلوي درب منزل پدري مسعود رسيدم و ماشين رو در كنار خيابان متوقف كردم براي لحظاتي در همان حالت كه هنوز توي ماشين نشسته بودم به ياد نام خانوادگي مسعود افتادم...نام خانوادگي اون كماني فرد بود و مسعود چقدر ماهرانه توانسته بود نام خانوادگي سهيلا رو از كماني فرد به گماني تبديل كنه!!!

براي لحظاتي به مسعود فكر كردم...به اينكه چقدر كتمان موضوع سهيلا و رابطه ي واقعي اون با سهيلا براش اهميت داشه!!!

اما در نهايت با تمام تلاشي كه كرده بود من اين موضوع رو فهميدم!!!

پدر مسعود چند سالي بود كه از فوتش ميگذشت و تمام دارايي اش بعد از مرگ تمام و كمال به مادر مسعود رسيده بود!!!

وقتي خوب به قضايا فكر ميكردم مي تونستم بفهمم چرا مادر مسعود قبل از مرگ همسرش اينقدر اصرار و عجله داشت كه تا آقاي كماني فرد نمرده هر چه سريعتر از دفتر خانه افرادي رو به منزل بياره و تمام دارايي همسرش رو به نام خودش كنه...پس تمام هراس اون از حضور وارث ديگه بوده...و براي اينكه چيزي به اون وارث كه در واقع سهيلا بوده از اين دارايي تعلق نگيره با دانايي و آينده نگري دارايي رو تماما"در زماني كه آقاي كماني فرد در بستر بيماري بود اما هنوز حالش وخيم و به مرگ نرسيده بود به نام خودش كرد!!!

حتي هنوز هم بعد از گذشتن چند سال از فوت آقاي كماني مادر مسعود مالك اين دارايي بود و مسعود به نوعي شركتي رو اداره ميكرد كه مالك اصلي اون مادرش بود!!!

از ماشين پياده شدم و در حاليكه كتم رو از روي صندلي ماشين برميداشتم و به تن ميكردم صداي زنگ موبايلم من رو از افكارم خارج كرد.

به شماره ي روي گوشي نگاه كردم فهميدم تماس از منزل هست.گوشي رو كه جواب دادم با صداي بغض آلود اميد مواجه شدم كع گفت:بابا بيا خونه...

. چي شده اميد جان؟


romangram.com | @romangram_com