#پرستار_مادرم_پارت_101

. بيا خونه...

. باشه ميام...فقط بگو بدونم چي شده؟

. عمو مسعود اومد اينجا...

. خوب؟

. بيا خونه ديگه...

. گوشي رو بده سهيلا...

بعد از گفتن اين حرف من بود كه بغض اميد به گريه تبديل شد و در همان حال گفت:بابا...عمو مسعود اومد اينجا با سهيلا جون دعوا كرد...اونو كتكش زد...بعدم از اينجا بردش...بابا بيا خونه...

يك دستم كه هنوز به طور كامل در آستين كتم فرو نبرده بودم به نوعي براي لحظاتي به همون حالت بي حركت قرار گرفت...

خدايا من چي مي شنيدم؟...مسعود به خونه يمن رفته بود و در حضور اميد با سهيلا مشاجره و بعد هم كتكش زده بوده و در اخر هم اون رو با خودش از خونه برده!!!

نفس عميقي كشيدم و دوباره كتم رو از تنم بيرون آوردم و روي صندلي عقب ماشين انداختم و سوار ماشين شدم...

براي لحظاتي حس ميكردم فكرم كار نميكنه...با كلافگي پيشوني ام روماليدم...

صداي اميد رو دوباره شنيدم كه گفت: بابا...سهيلا جون خيلي گريه كرد...ولي عمو مسعود كتكش زد از دماغش خون مي اومد...بابا...عمو مسعود چرا اينقدر بد شده؟...بابا بيا خونه...

. باشه پسرم...باشه...ميام خونه...مامان بزرگ حالش چطوره؟

. گفت زنگ بزنم خونه ي خانم شكوهي...الان خانم شكوهي اومده پيش مامان بزرگ...

. باشه پسرم...من نهايتا تا دو ساعت ديگه خونه ام...يك كمي كار دارم...اما تا دو ساعت ديگه خودمو مي رسونم خونه...الانم ديگه گريه نكن...مامان بزرگ فهميد عم مسعود با سهيلا دعوا ميكنه؟

. آره...عمو مسعود خيلي داد كشيد سر سهيلا جون...مامان بزرگ همه رو شنيد...


romangram.com | @romangram_com