#پرستار_مادرم_پارت_102
. خيلي خوب عزيزم...مامان بزرگ الان ناراحته تو گريه كني بيشتر ناراحت ميشه...پس سعي كن مرد باشي و گريه نكني تا من برگردم خونه...باشه؟
اميد با گريه گفت:باشه اما زودتر بيا...
ماشين رو به حركت درآوردم و در حاليكه بازم سعي داشتم اميد رو آروم كنم به سمت منزل مجردي كه مسعود داشت به راه افتادم...
آدرسي از منزل حقيقي سهيلا نداشتم پس بايد به منزل مجردي مسعود مي رفتم و جلوي درب منزلش منتظر ميشدم.
تا اونجا راهي نبود و خيلي زود رسيدم...جلوي درب ورودي پاركينگ اون ساختمان توقف كردم و از ماشين پياده شدم...زنگ درب رو با علم بر اينكه ميدونستم خونه نيست اما فشار دادم...كسي پاسخ نداد و اين برام عجيب نبود چون حس ميكردم مسعود اين موقع هنوز خونه نيومده...هر چي سعي كردم با موبايل مسعود تماس بگيرم اما متوجه شدم موبايل رو خاموش كرده...!!!
ميدونستم در اون ساعت محاله به شركت برگرده...پس حدس ميزدم بايد خونه ي سهيلا رفته باشه و سهيلا رو به خونه ي خودشون برگردونده باشه...
اما من فراموش كرده بودم آدرس منزل سهيلا رو حتي از خودش هم در اين چند روز بگيرم...!!!
نزديك به يك ساعت نيم كلافه و عصبي در جلوي درب پاركينگ منزل مسعود ايستاده بودم و در نهايت وقتي ديدم از مسعود خبري نشد دوباره سوار ماشين شدم و اين بار به سمت خونه ي خودم حركت كردم.
وقتي رسيدم خونه همانطور كه حدس ميزدم علاوه بر اميد وضع روحي مامان هم خوب نبود!
خانم شكوهي لطف كرده و در اين مدت كه من نبودم به وضع مامان رسيدگي كرده بود و بعد اينكه من به به منزل رسيدم اون هم خداحافظي كرد و رفت.
اميد با ديدن من كمي حالت اضطرابش بهتر شده بود اما غصه از عمق چشمهاش فرياد ميزد...
سكوت كرده بود و روي زمين در حاليكه تكيه اش رو به يكي از راحتي هاي هال داده بود نشسته و به ظاهر كارتوني كه از سيستم در حال پخش بود رو نگاه ميكرد اما من كاملا" مي تونستم متوجه بشم كه اميد فقط نگاهش به صفحه ي تلويزيون است و اصلا" توجهي به ماجراي كارتون نداره!!!
به آشپزخانه رفتم و ديدم سهيلا براي شام الويه درست كرده بوده...كمي از سالاد الويه در بشقابي كشيدم و با نان باگت و كمي خيار شور و گوجه ي خورد شده در كنارش براي اميد بردم و روي ميز كوچك وسط هال گذاشتم و خواستم كه در حين نگاه كردن به كارتون شامشم بخوره و اون بي هيچ ممانعتي و حتي يك كلمه حرف به سمت سيني حاوي شامش رفت.
براي لحظاتي نگاهش كردم...به قدري چهره اش مظلوم شده بود كه تحمل و باورش برام سخت شد...ميدونستم تمام وجودش پر از غصه شده...مي تونستم حس كنم كه چقدر سهيلا رو دوست داره و از بودن اون در خونه چقدر راضي و خوشحال ميشده اما حالا مثل بچه ايي بود كه از بازي با تمام اسباب بازيهايي كه داره محرومش كردن...
بيشتر از اين نتونستم ديدنش رو در اين وضعيت تحمل كنم روي سرش رو ب*و*سيدم و به اتاق مامان رفتم.
مامان با كمك قرصهايي آرام بخش خودش كه خانم شكوهي بهش داده بود حالش بهتر به نظر مي رسيد ولي بيشتر نگرانيش مربوط ميشد به سهيلا و از من ميخواست كه با مسعود صحبت كنم و اين مسئله رو از راه عقلاني و منطقي حلش كنم...
romangram.com | @romangram_com