#پرستار_مادرم_پارت_103

اما كدوم عقل؟...كدوم منطق؟...حس ميكردم ديگه عقلي برام باقي نمونده...فكرم ديگه كار نميكرد و منطقي هم در رفتار اخير مسعود نميديدم...نمي تونستم بپذيرم در شرايطي كه خودم فكرم درست كار نميكنه با ادم بي منطقي مثل مسعود صحبت بكنم!!!

شام مخصوص مامان كه اون رو هم سهيلا آماده كرده بود رو به مامان دادم و بعد از انجام كارهاي مربوط به مامان به هال برگشتم و اميد رو در حاليكه مقدار كمي از شامش رو خورده بود و در همونجا وسط هال به خواب رفته بود در آ*غ*و*ش گرفتم و به اتاقش بردم و روي تختش قرارش دادم.

خسته و عصبي بودم ولي اصلا احساس خواب آلودگي نداشتم...سوئيچ ماشين رو برداشتم و سوار ماشين شده و از خونه بيرون رفتم.

مسير پيش رويم رو اصلا" متوجه نبودم...لحظه ايي به خودم اومدم كه ديدم جلوي منزل مسعود توقف كردم!

به چراغهاي واحد آپارتمانش نگاه كردم و ديدم همه روشن هستن...فهميدم مسعود اومده به خونه اش...

از ماشين پياده شدم و بعد قفل كردن ماشين به سمت درب حياط مجتمع رفتم و زنگ واحد مسعود رو فشار دادم.

بدون اينكه پاسخي به زنگ من داده بشه درب حياط باز شد...وارد لابي ساختمان و بعد به كمك آسانسور به طبقه ي5 رفتم.

وقتي درب آسانسور باز شد درب نيمه باز منزل مسعود نور داخل خونه رو به كوريدور ساختمان هم تابانده بود...

به سمت درب رفتم و چند ضربه ي كوتاه به درب زدم و سپس با فشار اندكي كه به درب دادم اون رو بيشتر باز كردم...





24

صدايي به گوش نميرسيد...براي لحظاتي مردد بودم كه برم داخل خونه يا نه!!!

با صداي بلند كه به خوبي درفضاي منزل پيچيد گفتم:مسعود؟...خونه ايي؟

و بعد از گذشت چند ثانيه صداي پايي به گوشم رسيد و سپس صداي مادر مسعود رو شنيدم كه گفت:سياوش تويي؟!!!...فكر كردم مسعود اومده...

از حضور خانم فرد يا همون مادر مسعود در اونجا تعجب كردم...هيچ وقت نديده بودم كه مادر مسعود به منزل مجردي اون بياد و هميشه از مسعود هم گله ميكرد كه چرا براي خودش منزل جدا گرفته!


romangram.com | @romangram_com