#پرستار_مادرم_پارت_104
بعد از سلام و احوالپرسي مختصري كه بين من و مادرمسعود صورت گرفت گفتم:ببخشيد خانم فرد خبر نداريد مسعود كي مياد خونه يا اصلا" الان كجاست؟
مادرمسعود كه هميشه زني بود با چشماني بسيار تيز بين و باهوش كمي سرتاپاي من رو برانداز كرد و بعد گفت:سياوش...بين تو و مسعود اتفاقي افتاده؟!!!...اين يكي دو هفته ي اخير احساس ميكنم مسعود با تو هم مشكل پيدا كرده...
فهميدم خانم فرد از ماجرا بي خبره براي همين در حاليكه سعي داشتم چهره ايي بي تفاوت به خودم بگيرم شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نه...اتفاقي نيفتاده...من و مسعود مشكلي نداريم...
لبخند كنايه آميزي به لبهاي خانم فرد نشست و بعد گفت:خدا كنه كه اينطور باشه ولي يه نگاه به ساعتت بنداز...ساعت خيلي وقته از نيمه شبم گذشته و تو اين وقت شب كه قاعدتا" بايد پيش پسر كوچولوت و مادر بيمارت باشي با اين وضع آشفته كه از سر و ريختت مي باره اومدي خونه ي مجردي مسعود بعدم از من ميپرسي مسعود كي مياد يا كجا رفته...خوب اين چي رو نشون ميده؟
ميدونستم ناشي تر از اون عمل كردم كه بخوام با تظاهر به خونسردي و بي اطلاعي و يا بي تفاوتي خانم فرد رو از اونچه كه در ذهنش داشت دور كنم!
مادر مسعود به طرف درب هال كه من نزديك اون بودم رفت و درب رو بست سپس دست من رو مثل مادري كه دست پسرش رو گرفته باشه گرفت و با خودش به هال برد و اشاره كرد كه روي يكي از راحتي ها بشينم و بعد خودش به سمت آشپزخانه رفت و دو فنجان قهوه ي فوري درست كرد و آورد...
حرفي براي گفتن به خانم فرد نداشتم اما حالتي از درماندگي و بي خبري كه از سهيلا بهم دست داده بود شايد اونقدر كلافه ام كرده بود كه واقعا"در اون لحظات نياز به يك هم صحبت داشتم حتي اگر اين هم صحبت خانم فرد باشه!!!
خانم فرد كه كت و دامن مشكي بسيار شيك و برازنده ايي به تن داشت روي راحتي رو به روي من نشست و يكي از فنجانها رو براي من و ديگري رو براي خودش برداشت و در همون حال گفت:مدتيه به رفتار مسعود مشكوك شدم!...احساس ميكنم داره مسئله ايي رو از من پنهان ميكنه...تو نميدوني ولي من به خاطر ضربه ايي كه از پدر مسعود خوردم خيلي حساس و محتاط شدم...از مسائل مادي گرفته تا معنوي...برام فرقي نميكنه...كلا سعي دارم در همه حال جانب احتياط رو در نظر بگيرم...بعد از فوت پدر مسعود تمام مدارك و اسناد كه محضري به نام من شده بود بي كم و كاست پيش خودم بوده تا امروز...هيچ فعاليتي هم بدون اطلاع من انجام نشده...اما نميدونم چرا چند وقتي بود كه نسبت به مسعود شك داشتم ولي سعي ميكردم خودم رو راضي كنم كه دارم اشتباه ميكنم تا اينكه هفته ي پيش وقتي توي خونه خودم وارد كتابخانه شدم حس كردم كمي بهم ريخته شده اونجا...اين بهم ريختگي بيشتر مربوط ميشد به كمد و كشوهاي كنار كتابخانه كه معمولا من سندها و مدارك رو در اونجا نگهداري ميكنم...وقتي خوب گشتم و همه چيز رو چك كردم متوجه شدم يكي از سندها نيست!
وقتي صحبت خانم فرد به اينجا رسيد تعجب كردم...من مسعود رو خوب ميشناختم اون آدمي نبود كه بخواد به اصطلاح سرمادرش كلاه بگذاره يا از اون دزدي كنه...اصلا" اين كارها توي خون مسعود نبود...با اينكه اون لحظه از دست مسعود به خاطر اتفاقات اخير دلخور بودم اما از طرز فكر مادرش كه ميخواست اينطوري اونو زير سوال ببره حال بدي بهم دست داد و گفتم:اين چه حرفيه خانم فرد!!!...مسعود رو شما بايد بهتر از من بشناسيد...اون نيازي نداره به اينكه بخواد سندي رو بدون اطلاع شما برداره و ...
خانم كماني لبخند عميقي به چهره آورد وگفت: ميدونم...ميدونم سياوش...تو درست ميگي...من مسعود رو خيلي خوب ميشناسم اما همين باعث تعجب من شد...ببين تو خودت ميدوني كه مسعود اصلا" نيازي به خونه ي كوچيك من و پدرش كه سالهاست توي محله ي باغ فريد خالي افتاده نداره...اصلا" اون خونه به نوعي ديگه از ذهن من پاك شده بود...من و پدر مسعود فقط5سال اونجا زندگي كرديم...وقتي مسعود به دنيا اومد از اونجا بلند شديم و تا امروز فقط يكي دو بار م*س*تاجر توي اون خونه ساكن بوده بعد از اونم كه سالهاست خالي افتاده بود براي خودش...همين منو متعجب كرده كه چرا مسعود بايد سراغ سند اون خونه رفته باشه!!!...امشب اومدم اينجا كه از مسعود همين رو بپرسم اما خونه نبود منم با كليدي كه قبلا بهم داده بود اومدم داخل و كمي فضولي كردم...كار سختي نبود سند رو خيلي زود پيدا كردم همراه با يك قولنامه ي اجاره...ولي حيف كه عينكم رو خونه جا گذاشتم و نمي تونم بخونم از چه تاريخي خونه رو اجاره داده و اصلا" به كي اجاره داده...وقتي تو زنگ زدي فكر كردم مسعود اومده و چون ماشين منو جلوي درب حياط مجتمع ديده و چراغهاي واحدشم روشن بوده خواسته با زنگ زدن به من حالي كنه كه داره مياد بالا...منم بلافاصله درب رو باز كردم يعني برام مهم نيست باشي يا نباشي من هر وقت بخوام ميام اينجا...اما بعدش ديدم تو اومدي اونم در حاليكه نشون از آشفتگي و م*س*تاصل بودن داشتي و داري به نوعي دنبال مسعود ميگردي!!!...
تمام ذهنم من دنبال اون اجاره نامه بود...به خوبي ميتونستم حدس بزنم كه اون اجاره نامه بي ربط با سهيلا و مادرش نيست و اين تنها راه ممكن بود كه بتونم جاي دقيق محل زندگي سهيلا رو بفهمم و برم اونجا...
رو كردم به خانم فرد و گفتم:با اين حساب يعني مسعود اون خونه رو بدون اطلاع شما به كسي اجاره داده كه در واقع نمي خواسته شما بدونيد اون م*س*تاجر كيه...درسته؟
به محض اينكه اين جملات از دهان من خارج شد چهره ي خانم فرد به نوعي با شنيدنش حالتي از بهت و ناباوري به خودش گرفت و بعد به آرومي زير لب گفت:نه...اين امكان نداره...يعني مسعود اون زنيكه رو پيداش كرده؟...واي خداي من...
و بعد از روي راحتي بلند شد و به سمت ميزناهارخوري كه در كنار ديوار بود رفت و سند و چند برگ كاغذي كه روي ميز بود رو برداشت و دوباره برگشت وكاغذي رو به سمت من گرفت و گفت:سياوش...اسم م*س*تاجري كه اينجا نوشته شده رو براي من بخون...من اعصابم بهم ريخته عينكمم همراهم نيست ببينم اين پسره ي بيشعور چه غلطي كرده...
كاغذ رو از دست خانم فرد گرفتم و به نام م*س*تاجر نگاهي انداختم.
من اسم مادر سهيلا رو نمي دونستم اما همين قدر كه ديدم م*س*تاجر نام برده در اون اجاره نامه يك زن هست حدسياتم هر لحظه بيشتر به يقين نزديك ميشد و بعد با صدايي كه براي خانم فرد قابل شنيدن باشه اون اسم رو خوندم...
romangram.com | @romangram_com