#پرستار_مادرم_پارت_105
در يك لحظه به قدري رنگ صورت خانم فرد تغيير كرد كه احساس كردم هر لحظه ممكنه سكته كنه!!!...و بعد اين جمله از دهانش خارج شد:اول اون باباي بي همه چيزش...حالا نوبت اين پسره ي بيشعوره...
از روي راحتي بلند شدم و ليوان آبي از آشپزخانه آوردم و به دست خانم فرد دادم و در همون حال گفتم:اتفاق خاصي نيفتاده...فكر ميكنم مسعود خونه رو به زني اجاره داده كه شما خاطره ي خوشي از ايشون نداريد...درسته؟...منظورم زني هست كه مدتهاست سايه اش رو روي زندگي خودتون احساس ميكنيد و مسبب اين قضيه هم آقاي فرد خدا بيامرزه بايد باشه...درسته؟
نمي خواستم علنا"به خانم فرد بگم كه من از همه چيز اطلاع دارم اما گويا اين زن در اون شرايط نياز داشت به برملا كردن حقايق و دردها و كمبودهايي كه در اثر اين اتفاق بهش وارد شده بود...اون مثل تمام زنهاي ديگه از اين ستمي كه بهش شده بود سراسر وجودش رو نفرت و خشم پر كرده بود وتحت هيچ شرايطي حاضر نبود اسمي از سهيلا و مادر سهيلا برده بشه و هر گونه توجه و كمكي رو از طرف آقاي فرد و حالا از طرف سياوش نابجا تصور ميكرد و خودش رو محق ميدونست...
بعد از اينكه گذاشتم نزديك به 45 دقيقه حسابي با گفتن ناگفته هاي درونيش اندكي خودش و اعصابش رو كنترل كنه به آرومي براش جريان سهيلا و ورودش به منزلم و معرفي اون رو از طرف مسعود و وقايع پيش اومده در اين چند روز اخير رو تعريف كردم و در آخر بهش قول دادم سهيلا و مادر سهيلا رو از اون خونه كه در واقع ارزش مادي براي خانم فرد هم نداشت خارجشون كنم وبه آپارتماني كه سال گذشته اميد در قرعه كشي بانك برنده شده بود ببرمشون...سعي كردم بهش اطمينان خاطر بدهم كه مسعود قصدش از اين كار كمك به اونها بوده نه پنهان كاري از مادرش ولي چون ميدونسته خانم فرد ممكنه از اين بابت خيلي عصبي بشه و از طرفي اونها هم واقعا نياز به كمك داشتن مجبور شده تا حدي مخفي كاري كنه...
خانم فرد كه تا حدودي آرامش گرفته بود نگاه دقيقي به صورت من انداخت و گفت:سياوش...من ميدونم تو چه مشكلاتي رو در اين چند سال اخير پشت سر گذاشتي ولي واقعا"فكر ميكني سهيلا دختر مناسبي براي زندگي مجدد تو باشه؟
كمي از قهوه رو خوردم و در حاليكه نفس عميق و صدا داري كه نشان از سردرگمي من بود گفتم:نميدونم...واقعا" بعضي لحظات توي جواب اين سوال درمونده ميشم...اما در حال حاضر چيزي كه برام مهمتر از خودم شده وابستگي اميد به سهيلاست...اميد دفعه ي قبل كه مسعود خواست سهيلا ديگه به خونه ي من نياد دچار تب عصبي شد...نميخوام دوباره اين شرايط پيش بياد...يعني فعلا" هدفم اينه...دوم اينكه شنيدن اين موضوع كه مسعود اومده خونه ي من و سهيلا رو جلوي اميد كتك زده برام گرون تموم شده...مسعود حق اين كارو نداشته...هر جور فكر ميكنم مي بينم بايد مسعود رو ببينم و يكسري توضيح از خودش بخوام و الان كه آدرس اين خونه رو ميبينم و با توجه به اطمينان شما از اينكه اين خونه در اجاره ي مادر سهيلاست حدس ميزنم مسعود وسهيلا بايد اونجا باشن...
. ميخواي بري اونجا؟
. آره...بايد با مسعود صحبت كنم و سهيلا رو هم ببينم.
. سياوش...قول بده كه اون دختره و مادرش رو از خونه ي من بياري بيرون...من به بقيه ي قضايا كاري ندارم اما نميخوام سايه ي اين دوتا حتي روي موكت پاره ايي از اونچه كه مربوط به من و زندگي من ميشه هم بيفته...متوجه ميشي منظورم چيه؟
سرم رو به علامت تاييد تكان دادم و گفتم:بهتون قول ميدم در اولين فرصت اونها رو به جايي كه گفتم منتقل كنم...اون واحد آپارتماني خالي افتاده...ولي فقط اميدوارم حدسم درست باشه و هر دوي اونها الان توي خونه ي شما باشن...
از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم.
همزمان با من خانم فرد هم بلند شد و همراه من تا جلوي درب هال اومد و گفت:سياوش ممنونم كه داري اين كاب*و*س رو از من دور ميكني...من هميشه تو رو مثل مسعود مي دونستم اما يه چيزي ميخوام بهت بگم...شايد زيادم اين حرف جالب نباشه اما اميدوارم اگه يه روزي واقعا" خواستي سهيلا رو به زندگي خودت وارد كني از اون روز به بعد هيچ وقت ديگه جلوي چشم من نياي...چون من واقعا" از اين دختره و مادرش متنفرم.
با اينكه شرايط عصبي خوبي نداشتم اما با شنيدن اين حرف خنده ام گرفت و گفتم:خانم فرد شما از سهيلا و مادرش متنفريد از من كه متنفر نيستيد...
خانم فرد نگاه اخم آلود مادرانه ايي به من كرد و پاسخي نداد.
بعد از خداحافظي به آدرسي كه از روي اجاره نامه يادداشت كرده بودم نگاهي انداختم و از آپارتمان خارج و سوار ماشين شدم و حركت كردم...
romangram.com | @romangram_com