#پرستار_مادرم_پارت_106
25
به ساعتم نگاه كردم.دير وقت بود و بايد برميگشتم به خونه...
دلم بي دليل نگران خونه شده بود!
از رفتن به آدرسي كه نوشته بودم در اون لحظه منصرف شدم و مسير رو تغيير دادم و به سمت خونه حركت كردم.
وقتي رسيدم جلوي درب ماشين مسعود رو ديدم كه جلوي درب پارك شده!!!
به محض اينكه ماشين رو متوقف كردم مسعود از ماشين خودش پياده شد و به طرف ماشين من اومد.
ماشين رو خاموش كردم و در حاليكه به مسعود نگاه ميكردم از ماشين پياده شدم.
مسعود سلام كوتاهي كرد و گفت:منتظرت بودم...
به ماشين تكيه دادم و نگاهش كردم.
چهره اش گرفته و خسته بود.
او هم به ماشين تكيه داد و سيگاري از پاكت بيرون كشيد و آتش زد...دود غليظي رو به فضا فرستاد و بعد گفت:اين وقت شب كجا رفته بودي؟
جوابش رو ندادم و فقط نگاهش ميكردم...شايد هم ميخواستم با اين كار كمي به اعصابم تسلط پيدا كنم!
مسعود ادامه داد:اومدم جلوي خونه از بالاي درب نگاه كردم ديدم چراغهاي خونه خاموشه و فقط چراغ خواب اتاق اميد و اتاق خانم صيفي روشن بود...ماشين تو هم توي حياط نبود...فهميدم خونه نيستي...منتظر شدم تا برگردي...
با كلافگي خاصي كه كاملا" در كلامم مشهود بود گفتم:خوب حالا كه ميبيني اومدم...
دوباره دود غليظي رو از دهان خارج كرد و در حاليكه به خونه هاي رو به رو خيره بود گفت:سياوش ميدونم از دستم عصباني هستي ولي...
romangram.com | @romangram_com