#پرستار_مادرم_پارت_107
. ولي چي مرد حسابي؟!!!...تو هيچ معلوم هست چه مرگت شده؟...از اهواز برگشتي يكباره اومدي خونه ي من جلوي اميد گرفتي سهيلا رو كتك زدي بعدم برداشتي برديش...معلوم نيست كدوم گوري رفتي...مسعود تو فكر نكردي اميد از ديدن اين صحنه...
. اميد كم از اين صحنه ها نديده...مگه تو با مهشيد كم درگير بودي؟
. احمق من با مهشيد با تمام مشكلاتي كه داشت اگرم درگير بودم هيچ وقت جلوي چشم اميد دست روي مهشيد بلند نكردم...از همه ي اينها گذشته مسعود تو چرا اينقدر عوض شدي؟...تو چرا حركاتت با مني كه اينقدر خودم مشكل دارم و تو بهتر از هر كسي از مشكلاتم خبر داره مثل ديوونه ها شدي؟!!!
. سياوش...
. زهرمارو سياوش...ميخوام بدونم تو اصلا" تكليف خودتو با خودتم ميدوني چيه؟...نه ولله...به خدا قسم اگه خودتم بدوني!...چرا داري بلاتكليفي خودت با خودت رو به زندگي منم منتقل ميكني؟...مرد حسابي تو يه روز عاشق دختري شدي كه بعد فهميدي خواهرته خوب اين...
به محض اينكه اين حرف رو زدم مسعود سيگارش رو انداخت و به سمت من برگشت و با دو دست يقه ي پيراهن منو گرفت كه بلافاصله با حركتي سريع هر دو دستش رو از يقه ي پيراهنم جدا كردم و اين بار من يقه ي اون رو گرفتم و محكم كوبيدمش به ماشين...!
هيچ وقت فكرشم نميكردم روزي برسه كه چنين برخوردي بين من و مسعود پيش بياد!!!
در اين موقع بلافاصله درب ماشين مسعود باز شد و سهيلا با عجله از صندلي جلوي ماشين پياده شد و به سمت ما دويد و با صدايي اهسته و نگران رو به من گفت:سياوش تو رو قرآن...كوتاه بياين...مسعود بس كن...نصفه شبه...الان مردم از خونه هاشون ميريزن بيرون...
دستم رو از يقه ي مسعود جدا و به سهيلا نگاه كردم.
صورتش زير نور چراغهاي خيابان كاملا"مشخص بود كه چقدر از برخورد ميان من و مسعود وحشت كرده!
وقتي خوب به صورتش نگاه كردم در ابتدا باورم نشد!
از مسعود فاصله گرفتم و قدمي به طرف سهيلا برداشتم...
زير چشم چپش به شدت كبود شده بود و قسمتي از گوشه ي لبهاش هم ورم كرده و خونمردگي قابل ملاحظه ايي در اون قسمت ديده ميشد!!!
چشمهاي زيباي سهيلا در زماني كوتاه به دريايي از اشك تبديل شد و سپس سيل وار اشكها به روي گونه هاش سرازير شدند و بعد با همون حال گفت:به جون هم نيفتين...شما ها دوستهاي صميمي هستين...نگذارين فكر كنم حضورمن اين دوستي رو داره به گند ميكشه...
romangram.com | @romangram_com