#پرستار_مادرم_پارت_108
صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:تو خفه شو...
برگشتم به سمت مسعود و سرتاپاي اون رو نگاهي حاكي از تحقير كردم و گفتم:تو خجالت نميكشي؟!...دست روي زن بلند ميكني؟...غيرت و مردونگي به اصطلاح برادرانه ات رو با چي خواستي نشون بدهي؟...با حماقتت؟...كدوم غيرت؟...كدوم مردونگي...مسعود تو مرد نيستي...
مسعود به طرف من اومد و با شدت هر چه تمامتر مشتي به صورت من زد...!
توقع اين يكي رو ديگه اصلا" نداشتم و از اونجايي كه ناگهاني اين حركت رو كرده بود براي لحظاتي كوتاه تعادلم رو از دست دادم...اما خيلي سريع خودم رو كنترل كردم.
صداي التماس آميز سهيلا رو شنيدم كه رو به مسعود كرد و گفت:مسعود تو رو قرآن بس كن...خدايا...
صاف ايستادم و خوني كه از گوشه ي لبم سرازير شده و طعم گس و نامطلوب اون رو در دهانم احساس كرده بودم رو با دست پاك كردم...به طرف مسعود رفتم و در حاليكه به آرامي با مشت گره كرده ام ضربات پشت سرهمي به سينه ي مسعود زدم گفتم:منتظر من بودي كه مشت حواله ي صورتم كني...آره؟...خيلي خوب...منتظر بقيه اشم...ولي به جون اميدم قسم اگه يكبار ديگه حركتت رو تكرار كني همين جا زير مشت و لگدم خوردتت ميكنم.
مسعود برگشت و با كف دست محكم روي سقف ماشين من كوبيد و گفت:سياوش لعنت به تو...لعنت به مرام نداشته ي تو...لعنت به شرف و غيرت نداشته ي تو...
رفتم پشت سرش ايستادم و گفتم:باشه...اما تو كه مظهر بامرامي و شرف و غيرتي بگو كجا از من بي مرامي و بي غيرتي و بي شرفي ديدي؟...كجا؟
به سهيلا اشاره كردم و بعد رو به مسعود ادامه دادم:من از كجا اين خانم رو ميشناختم؟...هان؟...از كجا؟...كي به من معرفيش كرد؟...كي؟...كي گفت يه آدم مطمئن سراغ داره كه ميتونه بياد خونه ي من و هم از بچه ام مراقبت كنه هم از مادر مريضم...كي؟
مسعود به سمت من برگشت و گفت:من...من گفتم...ولي فكرشم نميكردم اين كثافتكاري رو شروع كني...
. كدوم كثافتكاري مرد حسابي؟!!!...چه خطايي كردم؟!!!...اين كه دست از پا خطا نكردم و مثل تو چنگ به جون هر دختري ننداختم كثافت كاري بوده؟...اينكه حرمت نگه داشتم و دست از پا خطا نكردم و احترامت رو در جايي كه لايقش نيستي حفظ كردم نشونه ي بي غيرتي و بي شرفي و نداشتن مرامم بوده؟!!!...از اين خانمي كه اينجا ايستاده سوال كردي كه تا به حال چه حركتي ناشي ازنامردي و بي مرامي از من سرزده كه حالا اينجوري زير تيغ تهمت داري تيكه پاره ام ميكني؟
سهيلا به طرف من و مسعود اومد و گفت:من براش همه چيزو گفتم به خدا...مسعود من كه گفتم سياوش چقدر پاك و مرد صفته...چرا باز داري حرف خودت رو ميگي؟
مسعود دوباره به سمت من برگشت و گفت:سياوش اومدم فقط بهت بگم نامردي رو در حق من تموم كردي...فكرشم نميكردم روزي به سهيلا كه شايد اگه دو سه سال ديگه كوچيكتر از سن الانش بود ميتونست جاي دخترت هم باشه اينجوري چشم داشته باشي...من به قبر خودمم مي خنديدم اگه حدس ميزدم تو همچين آدمي باشي و سهيلا رو به خونه ي تو بفرستم...
سهيلا با صداي بلند گفت:خفه شو مسعود...
به سهيلا نگاه كردم و گفتم:نه...بگذار حرفاش رو بگه...
و بعد رو كردم به مسعود و گفتم:فقط يه سوال ازت ميپرسم كه اگه راست و حسيني جوابمو بدهي به همون شرفم كه از نظر تو ندارمش و بي غيرت عالمم قسم ميخورم كه تصميم آخرم رو همين جا ميگيرم.
romangram.com | @romangram_com