#پرستار_مادرم_پارت_109
مسعود به چشمهاي من خيره شد و منتظر موند تا من سوالم رو بپرسم.
به مسعودنزديكتر شدم طوريكه فاصله ي خيلي كمي بين من و او ايجاد شد و بعد گفتم:واقعا"اين رفتار و حركات اخيرت از روي غيرت واقعي يك برادر نسبت به سهيلات؟
قطرات درشت عرق كه روي پيشوني مسعود نشسته بود يكي يكي سر ميخورد و از بالاي ابروهاش به كناره هاي پيشونيش هدايت ميشد و از اونجا به پايين صورتش سرازير ميشدن...
نگاهي به سهيلا كرد و بعد دوباره به من نگاه كرد و گفت:آره...
ميدونستم داره دروغ ميگه...مطمئن بودم...ايمان داشتم كه مسعود حس ديگه ايي جدا از احساس يك برادر به سهيلا هنوز در وجودش شعله ور هست...اما نمي تونستم اون حس رو از درونش بيرون بكشم...
نفس بلند و عصبي كشيدم و گفتم:واقعا فكر ميكني اگه من به سهيلا علاقه مند بشم بي غيرت و بي شرفم؟
مسعود سرش رو به علامت تاييد حرف من تكان داد اما حرفي نزد.
از مسعود فاصله گرفتم و در حاليكه اعصابم به شدت بهم ريخته بود گفتم:باشه...پس همين الان سهيلا رو از اينجا ببر...بيشتر از اين اعصاب منو خراب نكن...مسعود گمشو ديگه نيخوام ريختت رو ببينم...واقعا برات متاسفم...
سهيلا با گريه قدمي به سمت من برداشت و گفت:ولي سياوش...من كلي التماسش كردم كه منو پيش تو برگردونه...
با عصبانيت رو كردم به سهيلا و گفتم:تو خيلي بيجا كردي...مسعود درست ميگه...شايد اگه چند سالي از الانت كوچيكتر بودي جاي دختر منم مي تونستي باشه...مگه نه مسعود؟...شايدم حق با مسعود باشه كه اگه به خواهرش علاقه پيدا كنم نهايت بي غيرتي و بي شرفي من باشه...حالا با مسعود از اينجا برين...نميخوام شرف و غيرتم زير سوال بره...ميفهمي چي ميگم مسعود؟...نميخوام شرف و غيرتم توسط تو يكي زير سوال بره...
و بعد از هر دوي اونها فاصله گرفتم و به سمت درب حياط رفتم.
صداي دويدن سهيلا رو پشت سرم شنيدم...برگشتم و سهيلا ايستاد...رو كردم به مسعود و گفتم:نامرد عالمم اگه ديگه اسمت رو بيارم مسعود...فقط اينقدر مرد باش كه وقتي از اينجا گورت رو گم كردي بشيني و به غيرت و شرف خودت فكر كني...حالا ديگه گمشو...
سهيلا به طرف من اومد و گفت:سياوش تو رو خدا...حداقل جازه بده من حرف بزنم...اجازه بده بيام توي خونه...سياوش تو كه ميدوني من...
به ميون حرف سهيلا رفتم و گفتم:ديگه نميخوام يك دقيقه هم نه تو ونه مسعود رو ببينم...
سهيلا با گريه گفت:چرا من؟...من بدبخت چيكار كردم؟...مسعود طرز فكرش اينه تو چرا منو از خودت دور ميكني؟...سياوش چرا داري اينطوري ميكني؟
با كليدم درب حياط رو باز كردم و دوباره به سمت ماشين برگشتم و سوار شدم و ماشين رو به داخل حياط هدايت كردم.
romangram.com | @romangram_com