#پرستار_مادرم_پارت_110

نور چراغ ماشين كه در اون لحظه به انتهاي حياط هم رسيده بود باعث شد متوجه ي حضور اميد كه بليز و شلوار خوابش رو به تن داشت و در حاليكه دمپايي هم به پاش نبود و وسط حياط جلوي درب پاركينگ تيستاده بود نظرم رو به خودش جلب كنه!!!

خداي من...!!!...اين وقت شب!!!...اميد الان بايد قاعدتا"خواب و توي اتاق خودش بود...اما حالا اون با وضعي آشفته در حياط ايستاده بود!!!

از ماشين پياده شدم و در حاليكه با شك و ترديد چراغهاي حياط رو روشن ميكردم به سمت اميد رفتم...

سهيلا هم وارد حياط شده بود و متوجه بودم كه پشت سر من به سمت اميد داره مياد...

وقتي به نزديك اميد رسيدم متوجه شدم به شدت ميلرزه و شلوارش خيس شده...!!!

تمام صورت و موهاي قشنگش از عرق خيس بود!!!

اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم و تازه متوجه شدم كه به شدت تب كرده!!!...وقتي به صورتش نگاه كردم با صداي ضعيفي گفت:بابا...ببخشيد...نتونستم خودمو نگه دارم شلوارم خيس شد...

و بعد در حالتي از ضعف و بيهوشي قرار گرفت...

خدايا...چقدر بايد خدا خدا ميكردم تا صداي منو بشنوي؟

اميد رو كه حالا كاملا" بي حال شده بود بيشتر در آ*غ*و*شم فشردم و سرش رو ب*و*سيدم و در حاليكه بي اختيار صورت خودمم از اشك خيس شده بود گفتم:اشكالي نداره عزيزم..اصلا" اشكالي نداره...بابا الان لباست رو تميز ميكنه پسرم...





26

اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم و بلند شدم.

سهيلا نگران حال اميد شده بود و سعي داشت از من بگيرش اما من در اون شرايط به شدت عصبي شده بودم براي همين با عصبانيت و تقريبا" صدايي كه به فرياد بيشتر شباهت داشت گفتم:برو كنار سهيلا...

سهيلا قدمي به عقب برداشت و گفت:فقط ميخوام كمك كنم حال تنفسي اميد بهتر بشه...سياوش الان وقت احساسي عمل كردن نيست...اميد تبش بالاست و بيهوش شده...بگذار كمكت كنم...خواهش ميكنم...


romangram.com | @romangram_com