#پرستار_مادرم_پارت_111

نميدونستم بايد چيكار كنم و از طرفي اميد در آ*غ*و*شم كاملا" از حال رفته بود و متوجه بودم كه تنفس اميد گاهي قطع و زماني با كشيدن فقط يك نفس عميق نمايش داده ميشه...

خواستم برگردم به سمت ماشين كه ديدم مسعود پشت سرم ايستاده و با جديت در حاليكه اميد رو از آ*غ*و*ش من ميگرفت گفت:خريت نكن...بگذار سهيلا كارشو بكنه...تا تو بخواي اين بچه رو به درمانگاه برسوني شايد هر اتفاقي بيفته...

و بعد اميد رو از من گرفت و خيلي سريع به همراه سهيلا وارد هال شدند.

وقتي مسعود اميد رو روي زمين قرار داد سهيلا خيلي سريع اقدام كرد به برگردوندن حالت عادي تنفسي اميد.

متوجه شدم بعد گذشت چند دقيقه كه براي من يك عمر گذشته بود كم كم حالت عادي پيدا كرده و سپس به آرومي چشمهاي قشنگش باز شد و با بغض گفت:بابا...

كنار اميد روي زمين نشستم و مسعود طرف ديگه ي اميد نشسته بود.

سهيلا از روي زمين بلند شد و ديدم كه به سمت حمام رفت.

اميد رو بار ديگه در آ*غ*و*ش گرفتم و ب*و*سيدم.

به محض اينكه چشمش به مسعود افتاد شروع كرد به گريه كردن و در حاليكه سرش رو به سينه ي من فشار ميداد و نمي خواست به مسعود نگاه كنه گفت:بابا بگو سهيلا جون بمونه...بگو اينجا بمونه...

روي سر اميد رو ب*و*سيدم و در حاليكه نگاه عصبيم به مسعود خيره شده بود گفتم:باشه ميگم...ميگم عزيزم.

اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم و از روي زمين بلند شدم و به سمت حمام رفتم چون بايد لباسش رو عوض ميكردم.

سهيلا آب حمام رو آماده كرده بود و خواست در حمام كردن اميد به من كمك كنه اما وقتي فهميد نيازي به حضورش ندارم از حمام خارج شد و من به تنهايي اميد رو شستم و لباسش رو عوض كردم و اين در حالي بود كه اميد دائم نگران بود نكنه وقتي از حمام خارج بشه ببينه كه سهيلا رفته!!!

وقتي از حمام بيرون آوردمش سهيلا هنوز پشت درب حمام به انتظار ايستاده بود و به محض اينكه اميد رو ديد اون رو در آ*غ*و*ش كشيد و بعد به اتاق خوابش برد.

به دليل اينكه اميد رو شسته بودم پيراهن و شلوارم كمي خيس شده بود اما برام اهميتي نداشت و رفتم به هال و روي يكي از راحتي ها نشستم.

مسعود نبود حدس زدم بايد به حياط رفته و يا جلوي درب منتظر سهيلا باشه.

احساس خستگي تمام وجودم رو گرفته بود اما جسمم نبود كه حس خستگيش كلافه ام ميكرد بلكه روحم خسته بود.


romangram.com | @romangram_com