#پرستار_مادرم_پارت_112

احساس ميكردم بنده ي فراموش شده ي خدا هستم چرا كه هر چي صداش كرده بودم جوابي نگرفته بودم!

از روي راحتي بلند شدم و به اتاق مامان رفتم خوشبختانه داروهاي آرام بخشي كه ميخورد خيلي قوي بود و با وجود سر و صداهاي ايجاد شده در خانه هنوزم بيدار نشده بود!

به اتاق خودم رفتم و لباسهام رو عوض كردم و دوباره به هال برگشتم.

از پنجره ي مشرف به حياط نگاهي به بيرون انداختم و ديدم درب حياط بسته است!!!

مطمئن بودم مسعود درب حياط رو بسته...پس خودش كجا بود؟!!!...يعني هنوز توي ماشينش جلوي درب حياط منتظره؟

به ياد حرفهاش افتادم...از يادآوري اينكه چطور من رو متهم به اون صفات كرده بود دندانهام رو با عصبانيت به روي هم فشار ميدادم...

خديا مسعود چطور ميتونست با توجه به شناختي كه از من داره اينطور من رو متهم كنه؟!!!

صداي آهسته ي بسته شدن درب اتاق اميد باعث شد از افكارم فاصله بگيرم.

به سمت صدا برگشتم و ديدم سهيلا با چهره ايي خسته اما مهربان از اتاق خارج شده و به من نگاه ميكنه...

نمي خواستم به عمق نگاهش فكر كنم...

توهيني كه از طرف مسعود به خودم شنيده بودم تحمل و باورش در عين بي تقصير بودنم برام غير ممكن بود...بنابراين قبل اينكه اجازه بدهم حرفي بزنه با سردي و خشكي مطلق گفتم:سهيلا...مسعود جلوي درب منتظرته...برو...

سهيلا به من نزديك شد و با صدايي به ظرافت و نرمي حرير گفت:اميد خوابش رفت...حالشم بهتره...

به سهيلا نگاه نميكردم و در حاليكه به نقطه ايي نامعلوم از پشت پنجره به حياط خيره بودم گفتم:مرسي...حال ديگه برو...

. ساعت ميدوني چنده؟...نزديك5صبح شده...

. شنيدي چي گفتم سهيلا؟

. آره...شنيدم...سياوش بهتره بري بخوابي...خيلي خسته ايي...


romangram.com | @romangram_com