#پرستار_مادرم_پارت_113
. سهيلا گفتم برو...مسعود منتظرته.
. سياوش...هيچ متوجه ي حرفم شدي؟...تو خيلي خسته ايي...برو بخواب.
به قدري اعصابم به هم ريخته بود كه زمان به كل از دستم خارج شده بود!
سهيلا اين رو فهميده بود...من نزديك به دو ساعت بود كه جلوي پنجره رو به حياط ايستاده بودم...ولي چطور ممكن بود؟!!!
هنوز كاملا"متوجه ي اين حقيقت نشده بودم...مثل اين بود كه تمام اين دو ساعت زمان براي من متوقف شده بود...
برگشتم به سهيلا نگاه كردم و با عصبانيت گفتم:بهت گفتم مسعود جلوي درب منتظرته...چرا نميري؟
سهيلا باز هم به من نزديكتر شد و در حاليكه به آرومي يك بازوي من رو گرفت گفت:سياوش...مسعود رفته...همون موقع كه تو اميد رو بردي حموم اون رفت...يعني تقريبا"سه ساعت پيش...تو اعصابت حسابي بهم ريخته...بيا برو استراحت كن...
با تعجب به سهيلا نگاه كردم و گفتم:رفت؟!!!
. آره...وقتي وضعيت اميد رو ديد مثل اينكه فعلا" دست از سرم برداشته...فقط ديدم كه رفت...سياوش اينقدر به من نگو برو...خواهش ميكنم...فقط يه ذره هم منو درك كن...اين خيلي برات سخته؟
با بي حوصلگي گفتم:سهيلا بس كن...نديدي مسعود به خاطر هيچ و پوچ چطوري حرمت دوستي ما رو شكست و منو متهم به بي غيرتي كرد؟...همه اش هم به خاطر..
. ميدونم...به خاطر منه...ولي مسعود اصلا" نمي فهمه چي ميگه...اون نميخواد خيلي چيزها رو درك كنه...مسعود فقط حرف خودشو ميزنه...اين در حاليه كه من واقعا" تصميم خودمو گرفتم...سياوش اين منم كه عاشق تو شدم...نه كسي مجبورم كرده نه حتي تو برخلاف خصوصيات بقيه ي مردها به اين احساس دامن زدي...تو حتي خيلي جاها با رفتارت سعي كردي منو از خودت دور كني...ولي من با دلم چيكار كنم؟...هان؟...چيكار كنم؟...از طرفي اميد از طرف ديگه نياز ظاهري وضعيت زندگي تو به حضور من وابسته شده ولي مهمتر از همه علاقه ي خودم به توئه...سياوش فقط اينو بدون حرفا و دلايلي كه مسعود ميگه يه ذره هم براي من ارزش نداره و مهم نيست...من واقعا" دوستت دارم و پاي احساس و حرفم هستم...مگه اينكه بهم ثابت بشه نه تنها دوستم نداري بلكه از من متنفري...دوست نداشتن رو ميتونم با گذر زمان به علاقه برسونم اما اگه بدونم متنفري قضيه فرق ميكنه...من كوركورانه عاشق تو نشدم كه حالا بخوام مثلا با حرفها و دلايل مسخره ي مسعود پا پس بكشم...سياوش...من نمي تونم عشقي كه از تو توي قلبم به وجود اومده رو بي هيچ دليل واقعي از بين ببرم...
نگاهم رو از سهيلا به سمت ديگه ايي معطوف كردم و در حاليكه سعي داشتم به افكارم مسلط بشم با كلافگي يك دستم رو لاي موهام فرو بردم و گفتم:سهيلا من خسته ام...خيلي خسته ام...تو حرفهايي كه ميگي شايد پر از صداقت و احساس هم باشه اما بيشتر از اونكه براي من لذت بخش باشه داره خستگي روحي منو بيشتر ميكنه...چطوري اينو حالي تو كنم كه من...
سهيلا بيشتر به من نزديك شد و م*س*تقيم به چشمهاي من نگاه كرد و در ضمني كه چشمهاش بار ديگه ر*ق*ص اشك رو در مقابل نگاه من به نمايش ميگذاشت گفت:تو چي؟...سياوش تو چي؟...به من نگاه كن...بگو تو چي؟...سياوش من قصد آزارت رو ندارم...ميخوام فقط بدوني كه من به حرف هيچ كسي اهميت نميدم...براي من هيچي مهم نيست غير تو...نه حرف مسعود نه حرف هيچكس ديگه...آره شايد براي خيلي ها عجيب باشه شايدم اصلا" دور از ذهن و منطق باشه كه من عاشق مردي شده باشم كه به قول مسعود16سال از من بزرگتره و يه پسر كوچولوي8ساله هم داره و همسر اولشم طلاق داده...اما به نظر خودت اينها دلايل خوبيه كه كسي عاشقت نشه؟...مگه همه ي وجود تو فقط در اين چند مورد خلاصه شده؟...سياوش به خدا من قصد آزار دوباره ي تو رو ندارم...من ميفهمم تو نگران چي هستي...من همه چي رو ميفهمم...اما يعني تو اونقدر منو احمق و بي ثبات فرض كردي كه وحشت داري از اينكه نكنه بعد از مدتي از عشق خودم نسبت به تو پشيمون بشم؟...يا وحشت داري نكنه كه منم مثل مهشيد...
نميدونم چرا اما وقتي حرفش به اينجا رسيد براي لحظاتي احساس كردم سهيلا رو واقعا" دوست دارم...وحشت اينكه نكنه از دستم بره تمام وجودم رو پر كرد...سهيلا دقيقا" به چيزي اشاره كرده بود كه از وقتي فهميدم نسبت به سهيلا بي علاقه نيستم اين فكرمثل خوره به جونم افتاده بود...سهيلا كاملا" درست ميگفت من بيشتر از هر چيزي از اين وحشت داشتم كه نكنه روزي اون از اين عشق پشيمون بشه و بلايي كه مهشيد مثل آوار روي سرم ريخت بار ديگه تكرار بشه...
نفهميدم...اصلا" متوجه ي حركت خودم نبودم وقتي به خودم اومدم كه ديدم سهيلا رو با تمام وجود در آ*غ*و*شم گرفتم و او هيچ مقاومتي نميكرد...
لحظاتي بعد سهيلا رو از خودم دور كردم و صورتش رودر ميان دستانم گرفتم و گفتم:سهيلا...نميخوام...نميخوام خاطره ي مهشيد دوباره برام تكرار بشه...سهيلا من داغونم...من خيلي داغون تر از اوني هستم كه توي تصور كسي جا بگيره...بهم حق بده كه...
romangram.com | @romangram_com