#پرستار_مادرم_پارت_114

اين بار سهيلا بود كه با محبتي خالصانه دستانش رو به دو طرف صورت من گذاشت و گفت:تو فقط منو باور كن...قول ميدهم...قول ميدهم كاري كنم كه خاطرات بدت نه تنها تكرار نشه حتي از ذهنتم پاك بشن...فقط ديگه به من نگو كه برم...خواهش ميكنم...

روي سر و موهاي سهيلا رو ب*و*سيدم و ازش فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم.

اونقدر احساس خستگي ميكردم كه به محض دراز كشيدن روي تخت به خواب رفتم.

............................

............................

دو هفته از اون شب گذشت و در طي اين دو هفته مسعود رو اصلا" نديدم حتي تلفن هم بهش نكردم...اون هم به ديدنم نيومد و تماسي نگرفت!

اميد خيلي زود روحيه ي از دست رفته اش با وجود سهيلا به حال عادي برگشت.

حضور سهيلا و عشقي كه خالصانه توي خونه از خودش بروز ميداد براي من بزرگترين نعمت شده بود.

در طي اون دو هفته در مورد تصميمي كه در رابطه با خونه ي اونها گرفته بودم هم با سهيلا صحبت كردم...با اينكه در ابتدا قبولش براي اون سخت بود اما وقتي توضيحات منو شنيد بالاخره قبول كرد و قرار شد قبل از برگشتن مادرش از سفر مكه كارهاي مربوط به اسباب كشي به كمك چند كارگر انجام بگيره...

واحد آپارتماني كه در اختيار سهيلا و مادرش قرار داده بودم به قول سهيلا قابل مقايسه با خونه و محيط قبلي كه در اون ساكن بودند نبود...از رضايتي كه در چشمان سهيلا مي ديدم بي نهايت خوشحال بودم و حس ميكردم ذره ايي تونستم محبتهاي اخيرش رو جبران كنم و از طرفي هم خوشحال بودم به خاطر عمل به قولي كه به مادرمسعود داده بودم.

ديگه از بودن سهيلا توي خونه نه تنها نگران نميشدم بلكه هر لحظه احساس ميكردم نيازم داره به وجودش بيشتر ميشه...

حس ميكردم محبتهاش چقدر تاثير گذار بوده چرا كه به وضوح تمايلات خودم رو نسبت به اون درك ميكردم و اين در حالي بود كه من و سهيلا از نظر شرعي هنوز مشكل داشتيم و شايد اين تنها عامل بازدارنده ي جدي من نسبت به سهيلا ميشد...اما احساس ميكردم اين مقاومت هر لحظه داره به سستي نزديكتر ميشه...!!!

شروع هفته ي سوم بود كه وقتي از شركت به خونه برگشتم...





27


romangram.com | @romangram_com