#پرستار_مادرم_پارت_115

ماشين رو به داخل حياط بردم...هنوز از ماشين پياده نشده بودم كه ديدم سهيلا در حاليكه دست اميد رو گرفته از درب هال خارج شدند و به سمت ماشين اومدن!!!

هيچ وقت سابقه نداشت وقتي به خونه ميام با اين صحنه رو به رو بشم...در همون لحظات اول متوجه شدم كه بايد مشكلي توي خونه به وجود اومده باشه!!!

از ماشين پياده شدم و در ضمني كه درب ماشين رو مي بستم به چهره ي اميد نگاه كردم...مضطرب بود و تا حدودي رنگ صورتم پريده به نظر مي رسيد!

به سهيلا نگاه كردم و متوجه شدم او هم دست كمي از اميد ندارد!!!

وقتي به نزديك من رسيدند نگاه دوباره ايي به هر دوي انها كردم و سعي كردم لبخد بزنم و گفتم:چه استقبالي!!!...

سهيلا سلام كرد اما چشمان زيبايش گوياي ماجرايي بود كه ميدونستم قاعدتا" بايد مربوط به داخل خونه باشه...

خم شدم و اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم و از زمين بلندش كردم و در همون حال كه سعي داشتم از اينكه اميد سلام نكرده با خنده وشوخي اشتباهش رو بهش تذكر بدهم شنيدم كه سهيلا به آهستگي گفت:سياوش...مهمون داريم...

اميد رو ب*و*سيدم و از كنار صورت اون به سهيلا نگاه كردم و گفتم:چه خوب...نمي دونستم اومدن مهمون باعث ميشه شما دو تايي به استقبال من بياين...از اين به بعد هر روز قبل از اومدن خودم به خونه يادم باشه چندنفر مهمون بفرستم خونه تا وقتي ميام شما دوتايي بياين به استقبال من!!!

اميد با نگراني كه در صداش موج ميزد گفت:بابا...مامان مهشيد اومده اينجا...

با شنيدن اين حرف از دهان اميد براي لحظاتي احساس كردم تمام رگهاي بدنم يخ بست و در همون حال نشست عرق ناگهاني رو روي پيشوني خودم حس كردم!!!

مدتاه بود شنيدن اسم مهشيد هم عصبيم ميكرد اما تحمل حضور دوباره اش رو در خونه ي خودم به هيچ وجه نمي تونستم بپذيرم...

اميد رو به اهستگي از آ*غ*و*شم به روي زمين گذاشتم و شونه هاش رو گرفتم و به سمت درب هال بر گردوندمش و گفتم:خيلي خوب بابا...تو برو توي خونه...من و سهيلا جون هم الان ميايم داخل خونه...برو داخل عزيزم...

اميد نگاه مضطربش رو به سمت صورت من برگردوند و گفت:بابا...با مامان مهشيد دعوا نكن...من از صداي دادهاي مامان مهشيد بدم مياد...فقط بهش بگو بره...من نميخوام دوستم داشته باشه...فقط بگو بره...

آب دهانم رو به سختي فرو بردم و روي زانو خم شدم و بار ديگه صورت معصوم و دوست داشتني اميد رو ب*و*سيدم و گفتم:باشه پسرم..تو نگران نباش...حالا برو داخل...

اميد سرش رو به علامت تاييد و موافقت با حرف من تكان داد و سپس نگاهي ملتمسانه اش رو براي لحظاتي به سهيلا دوخت و بعد به طرف درب هال رفت و داخل خونه شد.

از حالت خميده ايي كه روي زانو قرار گرفته بودم خارج و صاف ايستادم...


romangram.com | @romangram_com