#پرستار_مادرم_پارت_116
خستگي يك روز پر مشغله توي شركت و حالا شنيدن حضور مهشيد در خونه كلافگي كه شايد نزديك به دو هفته بود اصلا" حسش نكرده بودم بار ديگر يكباره تمام وجودم رو گرفت.
با عصبانيت به سهيلا نگاه كردم و گفتم:مهشيد اينجا چه غلطي ميكنه؟
. ميگه اومده اميد رو ببينه...
. غلط كرده...اصلا" براي چي راهش دادي؟
. سياوش من اجازه ي اين كارو به خودم نميدم كه توي خونه ي تو كسي رو راه ندهم...هر چي باشه اون مادر اميد...
. چرا چرند ميگي سهيلا؟...اون اگه مادر بود كه...
. سياوش تو رو خدا عصبي نشو...الانم نيومده كه بمونه...فقط خواسته اميد رو ببينه...از وقتي هم كه اومده اميد اصلا" طرفش نرفته...عصبي نشو...
. سهيلا اصلا" براي چي ميگم راهش دادي؟!!!!
. من توي آشپزخانه بودم...زنگ زدن و اميد درب رو باز كرد ولي مطمئنا"اگه خودمم درب رو باز ميكردم امكان نداشت اين اجازه رو به خودم بدهم كه جلوي ورودش رو به اين خونه بگيرم...سعي كن به اعصابت مسلط باشي...فكر ميكنم خودشم متوجه شده كه اميد واقعا" نميخواد ببينش...همين براش كافيه...سياوش ميدونم عصبي شدي حقم داري ولي هر چي باشه اون يه مادره...
عصبي شدن من هر لحظه شدت ميگرفت اما سعي داشتم خودم رو كنترل كنم...خواستم جواب سهيلا رو بدهم كه مهشيد از درب هال خارج و به سمت من و سهيلا اومد.
نگاهش كردم...خدايا چقدر از مهشيد و حضورش در خونه ام احساس نفرت ميكردم...
به طرفش رفتم...ايستاد و م*س*تقيم به چشمهاي من خيره شد...
مانتويي بسيار تنگ و كوتاه و نازك به رنگ صورتي روشن تنش بود...يقه ي باز مانتو در حاليكه لباس ديگه ايي در زير مانتو به تن نداشت به راحتي خودنمايي ميكرد...شلوار سفيدي كه تا بالاي مچ پاش بود به پا داشت...پاهايي مثل هميشه عريان با ناخنهاي قرمز لاك زده...آرايش صورتش به قدري غليظ بود كه انگار عازم يك مهموني بسيار باشكوه باشه!!!
چقدر از نحوه ي لباس پوشيدن و آرايشهاي غليظش متنفر بودم...
شايد اگر در اون لحظات تسلط به اعصابم دچار تزلزل ميشد با هر دو دستم خفه اش كرده بودم...
تا چندي پيش فقط جنگيدن با خاطرات تلخش آزارم ميادا اما از وقتي اميد با حرفهاش پرده از حقيقت تلخ ديگه ايي در رابطه با رفتار مهشيد برايم برداشته بود ميزان نفرتم از اين موجود كه زماني گمان برده بودم عاشقشم و به قلبم راهش داده بودم و زندگي رو با اون شروع و حتي صاحب فرزند شده بودم به قدري شدت گرفته بود كه هميشه در عذابي پنهاني قرار داشتم!
romangram.com | @romangram_com