#پرستار_مادرم_پارت_117

سهيلا به سمت من اومد و با صدايي كه التماس گونه بود گفت:سياوش بهتر با مهشيد خانم بياين داخل...

نگاه كنايه آميز مهشيد به سهيلا رو ديدم و بعد رو كرد به من و گفت: پرستار قابل توجهي اوردي...

قدم ديگه ايي به طرفش برداشتم و در ضمني كه با سختي خودم رو كنترل ميكردم كه مبادا حركت ناشايستي بكنم گفتم:براي چي اومدي اينجا؟

. اومدم پسرم رو ببينم.

خنده ايي از روي عصبانيت كردم و گفتم: پسرت؟!!!

و بعد در حاليكه نگاه نفرت بارم هنوز روي مهشيد بود با تاسف سرم رو تكان دادم.

چهره ي مهشيد هم حالت عصبي به خودش گرفت و گفت:آره پسرم...اگه براي تو زن خوبي نبودم براي اون كه مادر بودم...گر چه كه اگر من زن خوبي نبودم تو هم مرد مزخرفي بودي...

قدم ديگه ايي به سمتش برداشتم كه باعث شد به ديوار تكيه بده و بعد با صدايي عصبي كه سعي داشتم به هيچ عنوان بلند نباشه گفتم:خفه شو...خفه شو مهشيد..خفه شو وگرنه خودم خفه ات ميكنم...

سهيلا به طرف من و مهشيد اومد وسعي كرد بين من و مهشيد فاصله ايجاد كنه و با التماس رو به من گفت:سياوش تو رو خدا...بريم داخل...سعي كن به اعصابت مسلط باشي...

بعد رو كرد به مهشي و گفت:مهشيد خانم تو رو خدا...خواهش ميكنم...شما اومدي فقط اميد رو ببيني پس بريم داخل...اين رفتار و حرفها اصلا" صلاح نيست...هر چي بوده مربوط به گذشته ي شما دو نفره...الان توي اين خونه يه بچه ي8ساله است كه با كوچكترين مسئله دچار بحران عصبي ميشه...يه مادر مريضم هست كه هر گونه تشنجي در فضاي خونه روي سلسله اعصاب بيمارش اثر منفي ميگذاره...تو رو خدا...

از هر دوي اونها فاصله گرفتم و به ديوار مقابل تكيه دادم و با نفرت به مهشيد چشم دوختم...

مهشيد لبخند كنايه اميزش رو دوباره به چهره ي كريه و غير قابل تحملش نشوند و رو به سهيلا گفت:چرا بقيه اش رو نمي گي؟...بگو...بگو توي اين خونه يه مرد جذاب و پولدارم هست كه دلتو برده...بگو...خجالت نكش...بگو...ولي همين مرد فوق العاده جذاب يه روزي تنها عشق منم بود...اما بعد فهميدم اين مرد به تنها چيزي كه فكر نميكنه و براش اهميت نداره من و پسرش و زندگيشه...

دوباره با وجود عصبانيت بالاي درونيم و شنيدن چرنديات و دروغهاي مهشيد لبخند نيش داري روي لبم نقش بست...

مهشيد لبخند من رو ديد و گويا عصبانيتش شدت گرفت...با دست سهيلا رو كه تقريبا" جلوي اون ايستاده بود كنار زد و به طرف من اومد و گفت:چيه ميخندي؟...دروغ ميگم؟...نه آقا دروغ نميگم...من كه ميدونم اين دختره رو فقط براي پرستاري اينجا نياوردي از شكل و هيكلش معلومه واسه تو هم دلي باقي نذاشته...اما اينم يه احمقه مثل من...ظاهر جذاب و جيب پرپولت...اخلاق مردم پسندت و احتمالا" موقعيت خوب اجتماعيت باعث شده جذب تو بشه...حقم داره...البته براي من اصلا" مهم نيست چون ديگه توي زندگي تو نيستم اما لازمه يه چيزهايي رو بدونه...

به صورت مهشيد كه عضلاتش از عصبانيت منقبض شده بود نگاه كردم و در حاليكه خودم هم به شدت از نفرتي كه نسبت به مهشيد داشتم در اون شرايط به عذابي مضاعف دچار شده بودم با طعنه گفتم:به به...به به...مهشيد تو چقدر باهوش بودي و من خبر نداشتم...خوب بگو...هر چي كه فكر ميكني لازمه سهيلا بدونه بگو...شايد براي منم خيلي چيزها كه تا الان مثل يه سوال گنده داره مغزم رو منفجر ميكنه روشن بشه...فقط قبلش به مشتريهات بگو كلاس توجيه براي يكي گذاشتي حداقل موقعي كه ميخواي موضوعي رو شفاف سازي كني مزاحمت نشن...

مهشيد كاملا" منظور من رو فهميد ولي با وقاحت تمام خنده ي زشتي كرد و گفت:تو نگران اون چيزها نباش...خودم از پس اون مسائل برميام...


romangram.com | @romangram_com