#پرستار_مادرم_پارت_118

با نفرت و عصبانيت نگاهش كردم و گفتم:آره...مطمئنم برمياي...تو از پس تنها چيزي كه بر نيومدي حفظ زندگي و عفت و پاكدامني خودت بود...

و بعد بي اراده به سمتش رفتم...واقعا" مي خواستم زير مشت و لگدم خوردش كنم...واقعا" به قصد اينكه كتكش بزنم به سمتش رفتم اما سهيلا بار ديگه به سرعت بين من و مهشيد قرار گرفت و با فشار دستانش به سينه ي من سعي كرد من رو عقب بفرسته و بعد صورت من رو بين دو دستش گرفت و با صدايي لرزان و التماس آميز گفت:سياوش...سياوش...تو رو قرآن...به خاطر اميد...اون پشت پنجره ايستاده داره نگاهتون ميكنه...تو رو خدا خودتو كنترل كن...

صداي مهشيد به گوشم رسيد كه گفت:آره راست ميگي من به قول تو عفت و پاكدامني خودمو از دست دادم...قبول دارم...ولي ميخوام ببينم از اولي كه زن تو شدم اينجوري بودم يا نه بعدها اينجوري شدم؟...چرا يه بار از خودت سوال نكردي مهشيد چرا اينطوري شد؟...چرا يه بار به رفتار خودت نگاه نكردي؟...تو مرد زندگي من بودي ولي كي شد توي خونه باشي؟...هان؟...هميشه ي خدايي يا تا بوق سگ توي شركت بودي يا براي عقد قرار داد توي يه شهر و يه كشور خراب شده ي ديگه بودي...ده سال با هم زندگي كرديم غير از يكي دو ماه اول يعدش سر جمع ده روز هم براي من وقت نگذاشتي...همه اش كار...همه اش مسافرت كاري...همه اش شركت...همه اش پروژه تجاري...يه بار هم شد بگي مهشيد تو زنده ايي يا مرده؟يا حتي بگي مهشيد تو غير پول چيز ديگه ايي لازم داري يا نه؟...يه بار شد حالمو بپرسي؟...يه بار شد بخواي بفهمي منم به عنوان زن تو كمبودهايي توي اين زندگي دارم كه با پول جبران نميشه؟...

چقدر از شنيدن حرفهاي بي پايه و اساسش كه به نظر خودش بهترين توجيه براي ه*ر*زگي هاش بود متنفر ميشدم...

تكيه ام رو از ديوار جدا كردم و كلافه و عصبي در حاليكه انزجار از نگاهم به مهشيد در اوج قرار گرفته بود گفتم:آهان...يعني فعاليت من براي اينكه جنابعالي در رفاه صد در صد باشي باعث ه*ر*زگي هاي شما شده..آره؟...من خاك بر سر مثل سگ دنبال كار و تلاش بودم و از اين شهر به اون شهر از اين كشور به اون كشور از اين شركت به اون شركت سگ دو ميزدم تا خرج و مخارج سرسام آور جنابعالي تامين بشه بعد شما به دليل كمبود عاطفي و غيبت من مجبور شدي بري ه*ر*زگي كني...آره؟...چه توجيه منطقي و جالبي!!!...پس از اين به بعد بايد هر زني كه شوهرش در تلاش معاش و رفع نيازهاي خانواده و زندگيشه بايد بره ه*ر*زگي كنه...مگه نه؟...خفه شو مهشيد...خفه شو...تو اونقدر ه*ر*زه هستي كه حتي جلوي چشم پسرمون...

دوباره به سمتش رفتم كه باز سهيلا در حاليكه صورتش خيس از اشك شده بود جلوي من رو گرفت و گفت:سياوش...چرا سعي نميكني خودتو كنترل كني؟...بسه ديگه...بسه...

به مهشيد نگاه كردم و گفتم:كثافتكاريهاي تو با هيچي توجيه نميشه...تو اونقدر غرق لجن كردي خودتو كه عقلتم از دست دادي...من اگه به قول تو اونهمه خودمو غرق كار كردم براي كي بود؟...براي تو...براي زندگيمون..براي پسرم...تو كمبود عاطفي داشتي پس چرا لحظاتي كه خونه بودم اون رفتارو داشتي؟...مگه نمي گي كمبود عاطفي داشتي...هان؟...پس چرا اون روزهايي كه مي بردمت مسافرت سعي نداشتي به قول خودت با بودن من كمبودت رو جبران كني؟...نه خانم...نه...تو كمبود عاطفي نداشتي...تو ه*ر*زگي تمام وجودت رو گرفته بود وگرنه هيچ زن سالم و پاكي به بهانه هايي كه تو اسم بردي اينهمه سال از داشتن هر رابطه ايي با شوهرش دوري نميكنه و در اتاق خوابشو روي شوهرش قفل نميكنه...هيچ زني خودشو غرق اون كثافتكاريهايي كه تو كردي نمي كنه...مهشيد برو گمشو از خونه ي من بيرون...بيرون...





28

مهشيد براي اينكه فريادش رو بلند تر كنه گويا منتظر بود بهانه ايي به دست بياره...با صدايي كه تمام اعصاب من رو بهم مي ريخت گفت:برم بيرون؟...برم بيرون؟...بله بايد برم بيرون...به قول اين خانم من فقط اومدم اميد رو ببينم...با آدم آشغالي مثل تو و خونه ي نفرت انگيز تو كه حالا شده مثل مراكز نگهداري معلولين هم كاري ندارم...چقدرم خوشحالم از اينكه هيچ تعلق خاطري ديگه به تو و خونه ات ندارم...

در همين لحظه صداي ضربات پشت سرهم كه به درب حياط كوبيده ميشد به گوش رسيد.

با شنيدن آخرين جمله هاي مهشيد بي توجه به اينكه كسي پشت درب حياط هست اين بار هجوم بردم به سمتش و حتي با وجودي كه سهيلا سعي داشت من رو از اين كار منع كنه ولي سهيلا رو به كناري فرستادم و كشيده ايي به گوش مهشيد زدم كه باعث شد تا حدي تعادلش بهم بخوره و بعد گفتم:صدات رو بيار پايين...به اندازه ي كافي چند سال با بي آبرويي هايي كه به سرم آوردي سر كردم ولي ديگه نمي تونم تحملت كنم زنيكه ي آشغال...برو بيرون مهشيد تا استخوانهات رو زير مشت و لگدم خورد نكردم.

ضرباتي كه به درب ميخورد شدت گرفت و بعد صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:يكي اين درب بي صاحاب رو باز كنه ببينم...

سهيلا به سمت درب حياط دويد و اون رو باز كرد.

مهشيد برافروخته تر از لحظات قبل با ديدن مسعود نيشخندي زد و رو كرد به من و گفت:يار غار و دوست جون جونيتم اومد...هم اونكه نميگذاشت يك ساعت آب خوش از گلوي من پايين بره...هر دوتاتون براي من غير قابل تحمل بودين...تو كه جاي خود داشتي ولي اين مرتيكه ي عوضي تمام ساعاتي هم كه ميتونستي توي خونه پيش من باشي مانع ميشد و تو رو با خودش به هر قبرستوني ميبرد...سياوش...فكر نكن از عصبانيتت ترسيدم يا حتي برام مهمه كه الان مثل وحشي ها توي گوشم زدي تو اصلا" ذاتت كثيفه...ولي اينو بدون كه توي شكل گرفتن اين وضع زندگي من بي تقصير نبودي...


romangram.com | @romangram_com