#پرستار_مادرم_پارت_119

فرياد كشيدم:خفه شو...گم شو بيرون...

و بعد بازوي مهشيد رو كشيدم و به سمت درب حياط هلش دادم.

مسعود جعبه ي بزرگ شيريني به دست داشت و اون رو روي صندوق عقب ماشين من گذاشت و به سمت ما اومد...نگاهي حاكي از نفرت به سر تا پاي مهشيد انداخت و گفت:زنيكه تو اينجا چه غلطي ميكني؟

مهشيد كه حالا داشت شال روي سرش رو مرتب ميكرد بدون اينكه به مسعود نگاه كنه و يا پاسخي بده رو كرد به من وبا همون صداي نفرت انگيزش خنده ي نيش داري كرد و گفت:غلط نكنم اين دختره ي تو دل برو رو هم اين مرتيكه برات جور كرده؟...آخه مسعود كارش اينه...اتفاقا"چقدرم به تيپ و ريختش اين كاربيشتر مياد تا اينكه مدير يه شركت به اصطلاح معتبر باشه...هر دوي شما پشت اون چهره هاي به اصطلاح مردم پسندتون يه كثافت بي نظيرين...

دوباره به سمت مهشيد رفتم كه باز سهيلا مانع شد و با التماس و قسم ميخواست از نزديك شدن من به مهشيد جلوگيري كنه...

مسعود به طرف مهشيد رفت و با صدايي آروم اما عصبي گفت:آره...اصلا" شغل اصلي من همينه كه گفتي...چيه ميخواي براي تو هم مشتري جور كنم از كسادي بازارت راحت بشي زنيكه ي ه*ر*زه؟

مهشيد دستش رو بلند كرد كه به صورت مسعود بزنه اما مسعود خيلي سريع با قاطعيت تمام مچ دست اون رو گرفت و گفت:برو ديگه...برو نگذارهمين جا سياوش رو وادارش كنم مداركي كه هنوز پيشش هست و از ه*ر*زگيهات براش آورده بودم رو برداره بريم پيش وكيل و پرونده ايي برات درست كنم كه تا عمر داري حسرت هر چي مرد و ه*و*س بازيه به دلت بمونه...برو گمشو...بيرون...

و بعد در همون حالي كه هنوز مچ دست مهشيد رو محكم گرفته بود اون رو به سمت درب حياط برد و از حياط بيرون كرد و درب را هم بست.

براي لحظاتي سكوت تمام فضاي حياط رو پر كرد و بعد صداي روشن شدن ماشيني به گوش رسيد كه از جلوي حياط دور شد!!!

فهميدم مهشيد با يكي از همون مردهايي كه باهاشون رابطه داشته اومده بوده و اون مرد جلوي درب احتمالا در ماشين منتظر مهشيد بوده!!!

سهيلا از من كمي فاصله گرفت...با اعصابي بهم ريخته روي پله هايي كه به درب ورودي هال منتهي ميشد نشستم و سرم رو بين دو دستم كه روي زانوهام بود گرفتم.

متوجه شدم مسعود جعبه شيريني رو از روي صندوق عقب ماشين برداشت و دوباره به سمت من و سهيلا اومد و با غيض وعصبانيت رو به سهيلا گفت:اين رو بگير ببر توي خونه...برو پيش اميد...بچه پشت پنجره ايستاده...برو پيش اون...من با سياوش اينجا هستم...برو...

سهيلا جعبه رو گرفت و به داخل هال رفت و درب را هم بست.

مسعود سيگاري از پاكت بيرون كشيد و آتش زد و اون رو به دست من داد يكي هم براي خودش روشن كرد.

من سيگاري نبودم اما گاهي اونهم خيلي به ندرت چند پكي به سيگار زده بودم...در اون لحظه بي اراده و با ولع سيگار رو از دست مسعود گرفتم و شروع به كشيدن كردم.

مسعود كه در ابتدا جلوي من ايستاده بود به آهستگي كنارم روي پله ها نشست.


romangram.com | @romangram_com