#پرستار_مادرم_پارت_120

چند پك عميق به سيگار زدم...مثل اين بود كه ميخواستم تمام حرص و عصبانيت درونيم رو در همون يه نخ سيگار خالي كنم...!

مسعود در حاليكه خودش هنوز سيگارش رو در لاي انگشت داشت با دست ديگه اش سيگار من رو گرفت و زير پا خاموشش كرد و گفت:بسه ديگه...زيادي داري محكم پك ميزني...

هنوز عصبي بودم...نگاهش كردم و گفتم:تو اينجا چه غلطي ميكني؟مگه قرار نبود ديگه...

به ميون حرفم اومد و با لبخند كم رنگي كه روي لبش نقش بست گفت:خفه...بعد از15روز بلند شدم با يه جعبه شيريني اومدم اينجا...يعني اينقدر خنگي كه نميفهمي براي چي اومدم...بعدشم عصبانيت حال حاضرت رو كه از دست اون زنيكه اس با چيزهاي ديگه قاطي نكن...

غير از وقايع اخير مسعود هميشه بهترين دوست و همراه من محسوب ميشد و اصلا" در طول زمان دوستي ما سابقه نداشت اينطور دو هفته از هم بي خبر باشيم...هميشه دوست با معرفتي برام بود اما دلخوري اتفاقات اخير سبب شده بود شكافي در اين دوستي ايجاد بشه...گمان ميكردم اين شكاف اونقدرعميق باشه كه حالا حالا ها من و مسعود همديگرو نبينيم اما بازم مردونگي و معرفت عميقي كه هميشه در وجود مسعود بود اين بار هم خلاف اونچه كه انتظارش رو داشتم برام نمايش داد!

مسعود با حركتي كه كرده بود فهميدم قصد برطرف كردن دلخوري ايجاد شده رو داشته اما خوب درست موقعي رسيده بود كه مهشيد هم اينجا بود ولي بازم حضور مسعود باعث شد در نهايت از ننگ حضور مهشيد در خونه ام خلاص بشم...

مسعود دود غليظي از سيگارش رو در فضا پخش كرد و گفت:سياوش خيلي احمقي...اگه همون موقع كه اون مدارك رو برات آورده بودم توي دادگاه همه رو علني كرده بودي الان اين زنيكه اصلا" وجود نداشت كه بخواد اينجوري با اعصابت بازي كنه و دوباره سرو كله اش توي خونه ات پيدا بشه...خري ديگه...حرف منو گوش نكردي...

كلافه و عصبي عرق روي پيشونيم رو پاك كردم و گفتم:آره...شايد حماقت كردم ولي ديگه نميخوام در موردش صحبت كنيم...ولي ببينم تو كه دو هفته پيش اونقدر با اطمينان به من گفتي شرف و غيرت ندارم چي شد كه خودتو راضي كردي به اين بي شرف بي غيرت دوباره سر بزني؟

مسعود به پله ي پشتش تكيه داد و نگاه كوتاهي به من كرد و بعد به مقابل خيره شد و گفت:منم در مورد اون شب ديگه نميخوام حرف بزنم...رفتارم غلط بود حرف نامربوطم زياد زدم اما امشب اومدم...حالا چيه ميخواي دوباره بحث رو با هم شروع كنيم يا مثل بچه ي آدم رفتار ميكني؟

مسعود درست ميگفت حالا كه اومده بود خونه ي من نبايد بحث دو هفته پيش رو دوباره پيش ميكشيدم...كمي پشت گردنم رو ماليدم و ديگه حرفي نزدم.

مسعود با صدايي گرفته در همون حال كه به انتهاي حياط خيره بود گفت:سياوش تصميمت در رابطه با سهيلا چيه؟

نگاهي به مسعود كردم و گفتم: تو فكر ميكني چه تصميمي گرفتم؟

. اگه واقعا" دوستش داري و فكر نميكني كه داري اشتباه ميكني بهتر نيست كار رو يكسره كني؟

. يعني عقدش كنم؟

مسعود با حركت سر جواب مثبت داد.

گفتم:بايد صبر كنم مادرش از سفر برگرده...خودت كه ميدوني مامانش الان نيست...فكر ميكنم هفته ي آينده برميگرده...


romangram.com | @romangram_com