#پرستار_مادرم_پارت_121

. يعني واقعا" ميخواي عقدش كني؟!!!

. نكنم؟

. نه ولي...نميدونم ولله چي بگم...ممكنه مادرش مخالفت كنه آخه شرايط تو...

. خوب اون وقت فكر ديگه ايي ميكنم...

. مثلا" چه فكري؟

. نميدونم...مسعود مغزم ديگه كار نميكنه...واقعا حس ميكنم دارم كم ميارم...

. فقط خدا كنه هيچ وقت از اين غلطي كه داري ميكني پشيمون نشي...سهيلا درسته خواهر منه ولي در عمل نقشي توي زندگيش نميتونم داشته باشم...اينم قبول دارم كه دو سه سال پيش اولين دختري بود كه واقعا" نظرم رو نسبت به خودش جلب كرد...اما خوب تقدير چيز ديگه ايي شد...توي اين دو هفته خيلي با خودم كلنجار رفتم...خيلي فكر كردم...سعي كردم بهتر حقايق رو درك كنم...اما هنوزم به ازدواج تو و سهيلا خوش بين نيستم...ميدوني سياوش...يه جور غريبي دلم نگران اين وضعيته...اصلا" هم نميدونم چرا؟!!!

. لازم نيست نگران باشي...از دو حال خارج نيست يا همه چي درست ميشه يا ديگه واقعا هيچي برام باقي نميمونه...فعلا ميخوام صبر كنم تا مادرش بياد...فقط همين.

در همين لحظه درب هال باز شد و سهيلا در حاليكه اميد در آ*غ*و*شش بود وارد حياط شد!

متوجه شدم اميد گريه ميكنه...از روي پله ها بلند شدم...مسعود هم ايستاد و هر دو به اونها نگاه كرديم.

رو كردم به سهيلا و گفتم:باز اعصابش به هم ريخته؟

سهيلا نگاهي به مسعود كرد و بعد رو به من گفت:ايندفعه همه چي دست به دست داده...اولش كه اومدن مامانش نگرانش كرد بعد هم رفتارمامان و باباش رو ديد حالا هم از وقتي فهميد مسعود اومده مي ترسه كه نكنه بخواد دوباره من رو...

مسعود بلافاصله فهميد اميد از چه چيزي نگران شده...به طرف سهيلا رفت و در حاليكه اميد در ابتدا از رفتن به آ*غ*و*ش او خودداري ميكرد بالاخره به اصرار اميد رو از سهيلا گرفت و چند بار صورتشو ب*و*سيد و گفت:نه عمو...قربونت بشم...نيومدم سهيلا رو ببرم...بهت قول ميدم كه نمي برمش...خيالت راحت باشه...اصلا" اين سهيلا مال خود خودت...من اصلا" باهاش كاري ندارم...

و بعد سعي كرد مثل هميشه با ترفندهاي خاص خودش اميد رو به خنده وادار كنه سپس رو كرد به سهيلا و گفت:من و اميد ميريم يه دور با ماشين بزنيم زود برميگرديم...

و ديگه معطل نكرد به سمت درب حياط رفت و از خونه خارج شدند.

به قدري اعصابم بهم ريخته بود كه بدون توجه به حضور سهيلا برگشتم تا از پله ها بالا برم.


romangram.com | @romangram_com