#پرستار_مادرم_پارت_122
سهيلا هم به آرامي پشت سرم از پله ها بالا اومد و وارد هال شديم...ميخواستم به سمت اتاقم برم كه صداي سهيلا رو از پشت سرم شنيدم:سياوش؟
برگشتم و با نگاهي پرسشگرانه منتظر ادامه ي حرفش شدم.
با دست به سمت اتاق مامان اشاره كرد و با صدايي آهسته گفت:ميدونم الان اعصابت بهم ريخته ولي بهتره با پزشك خانم صيفي تماس بگيري.
. چرا؟!!!
. خانم صيفي تمام سر و صداها رو شنيده...قبلشم كه از اومدن مهشيد خانم كلي عصباني شده بود...الان فشار خونش رو گرفتم ديدم وضع درستي نداره...بهتره كه...
ديگه منتظر نشدم ادامه ي صحبت سهيلا رو بشنوم با عجله به سمت اتاق مامان رفتم.
رنگش به شدت پريده بود...
دستگاه فشار رو برداشتم و اين بار خودم فشارش رو كنترل كردم...سهيلا درست ميگفت...فشار مامان بهم ريخته بود!!!
با عجله به سمت تلفن رفتم...
مامان با وجودي كه مشخص بود حال خوبي نداره اما سعي ميكرد من رو به آرامش برسونه و دائم ميگفت كه نگرانش نباشم و چيز مهمي نيست...
وقتي با دكترش تلفني تماس گرفتم و شرايط مامان رو گفتم دكتر خواست كه سريع مامان رو به بيمارستان برسونم.
قبل هر كاري با مسعود تماس گرفتم و خواستم اميد رو مدت بيشتري پيش خودش نگه داره چون من به همراه سهيلا بايد مامان رو به بيمارستان ميبرديم...مسعود هم به من گفت كه از بابت اميد خيالم راحت باشه...
به سرعت با كمك سهيلا مامان رو در ماشين گذاشتم و به بيمارستان بردم.
پزشك معالج بعد از معاينات اوليه و لازم تشخيص داد كه بهتره مامان رو دو سه روزي در بخش سي.سي.يو بستري كنن تا حالش كمي بهتر از وضع كنونيش بشه...
romangram.com | @romangram_com