#پرستار_مادرم_پارت_98
صداي اه گفتن اميد كه با عصبانيت ادا شده بود رو شنيدم و بعد صداي سهيلا رو شنيدم كه سلام كرد...
فهميدم اميد گوشي رو با عصبانيت از حرف من به سهيلا داده و خودش رفته...
بعد از اينكه پاسخ سلام سهيلا رو دادم اولين سوالي كه به ذهنم رسيد اين بود:مسعود با تو هم صحبت كرد؟
. نه...اميد گوشي رو برداشت اونم فقط با اميد صحبت كرد...
. متوجه شد تو اونجايي؟
. نه فكر نميكنم...تو نگراني سياوش؟
. نگران؟
. آره...ناراحتي از اينكه من اينجا هستم؟
. ناراحت نيستم...اما اصلا" دلم نميخواد مسعود رو هم ناراحت كرده باشم...
. و بودن من در اينجا مسعود رو ناراحت ميكنه...درسته؟
. فكر ميكنم اينطور باشه.
. و نبودنم در اينجا تو رو ناراحت نميكنه؟
. من هيچ وقت توي زندگيم سعي نكردم به خودم خيلي اهميت بدهم...شايد به خاطر اين باشه كه ناراحتي و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات همه ي وجودم رو گرفته...اينقدر كه هميشه به ديگران اهميت دادم شايد يك سومشم به خودم اهميت نداده باشم...
. من عضو ديگران نيستم براي تو؟...من حتي به اندازه ي ديگران هم ارزش ندارم برات ميدونم...ميدونم ناراحتي من اهميتي نداره برات...باشه سياوش...شايد فكر كني خيلي بي شخصيت هستم كه اينقدر راحت ميگم عاشقتم...اما مهم نيست من بازم ميگم...دوستت دارم...عاشقتم...اما با وجود اين راضي نيستم يك لحظه حضورم باعث ناراحتي و حتي نگراني تو بشه...ميدوني چرا؟...چون عاشقتم...چون دوستت دارم...اما خودت ميدوني اميد رو نميتونم اينجوري رهاش كنم...خانم صيفي هم بدون حضور پرستار دچار مشكل ميشه...پس فقط تا وقتيكه پرستار مناسب پيدا نكردي توي خونه ات هستم...بهتره همين الان آگهي بدهي براي استخدام يك پرستار...به خدا سياوش با تمام وجودم دوستت دارم...ميدونم قبولم نداري و شايد اصلا" باورمم نداشته باشي...رفتار و حركاتت نشون ميده بودن و نبودنم چقدر برات بي اهميته...اونقدر كه موقع خروج از خونه حتي ارزش نگاه كردن هم نداشتم...ولي با تمام اين تفاسير فقط ميخوام اينو بدوني كه...
صداش بغض دار شد و كاملا" فهميدم كه ديگه به گريه افتاده!!!
در حاليكه گوشي رو كنار گوشم نگه داشته بودم پيشوني ام رو به دست ديگرم تكيه دادم و با كلافگي گفتم:سهيلا...تو ميدوني من چقدر مشكل دارم...توي خونه...توي شركت...
romangram.com | @romangram_com