#پرستار_مادرم_پارت_97

حس ميكردم تمام وجودم در وجود اميد خلاصه شده...دلم نميخواست هيچ وقت كمبودي در زندگي داشته باشه...هيچ وقت غمي به دلش راه پيدا كنه...هيچ وقت اشكي از چشمهاش سرازير نشه...اما چقدر دردناك بود وقتي به حقيقت امر فكر ميكردم...

اميد...اين پسر كوچولوي8ساله ي من به اندازه ي يك دنيا غم در درون قلب كوچكش انبار كرده بود...فقدان مادر و محبت مادري حتي در زمان حضور مهشيد...و حالا...حالا ميدونستم كه اميد با وجود سن كمش شاهد نفرت انگيزترين صحنه هاي زندگيش بوده...صحنه هايي كه كوه رو از پا درمياره...اما اين بچه با تمام كودكي خودش بدون اينكه كلامي در اين مورد با من يا هيچ كس ديگه حرفي زده باشه به تنهايي بار غصه هاش رو به دوش كشيده بوده...!!!

از اتاق اميد خارج شدم و از خونه بيرون رفتم.





اونقدر فكرم مشغول بود كه به كل يادم رفت از سهيلا خداحافظي كنم و بدون اينكه اون رو ببينم سوار ماشين شدم و از حياط خارج و به سمت شركت راه افتادم.

اون روز توي شركت تا ساعت3يعني زمان بعد از جلسه و خوردن ناهار به قدري گرفتار بودم كه حسابي كلافه شده بودم...هر بار كه خواسته بودم با منزل تماس بگيرم موضوعي پيش اومد كه مجبور شدم از تماس با خونه در اون لحظه منصرف بشم...

ساعت3:20بود كه از منزل تماس گرفتن.

وقتي گوشي رو برداشتم صداي شاد و سرحال اميد رو شنيدم كه گفت:سلام بابا.

. سلام پسر گلم...چطوري بابا؟

. خوبم...بابا...عمو مسعود برام يه ماشين كنترلي گنده خريده كه ميتونم سوارش بشم...از اونها كه شبيه ماشينهاي جيپ توي فيلمهاي جنگيه...

كمي به فكر فرو رفتم و گفتم:مگه عمو مسعود اومده خونه ي ما؟!!!

. نه بابا...گفت دو روز ديگه مياد...گفت از اهواز برام خريده خودشم الان اونجاس...بابا نميشه ما بريم اهواز؟

. نه عزيزم...عمومسعود گفته دو روز ديگه مياد ما كجا بريم اهواز؟

. آخه من ميخوام زودتر ماشينمو ببينم.

. نه پسرم...بچه بازي در نيار تو ديگه مرد بزرگي شدي صبر كن دو روز ديگه عمو مسعود مياد...چرا اداي بچه ها رو درمياري؟


romangram.com | @romangram_com