#پرستار_مادرم_پارت_96

دوباره برگشت به سمت من و منتظر بقيه ي حرفم شد.

ادامه دادم:اميد ديشب چطور بود؟...ديگه عصبي نشد؟

براي لحظاتي كوتاه سكوت كرد و بعد گفت:سياوش عصبانيت اميد فقط همون لحظه ايي بود كه تو هم خونه بودي...بعد از اون انگار به كل همه چيزو فراموش كرد چون نه حرفي در اون مورد زد و نه عكس العملش ادامه داشت...فقط كمي نگران حال تو بود و چندين بار سراغت رو از من ميگرفت و ميخواست بدونه كجايي و چيكار ميكني و كي برميگردي...منم چندبار با موبايلت تماس گرفتم ولي اول كه گوشي رو جواب ندادي بعد از اون هم كه گوشي رو خاموش كردي...براي همين مجبور شدم به دروغ وانمود كنم كه در حال صحبت تلفني با تو هستم...نميدونم تا چه حد موفق بودم در نقش بازي كردن اما فكر ميكنم اميد تا حدود زيادي باور كرد و وقتي بهش گفتم كه تو حالت خوبه و براي يكي از دوستات مشكلي پيش اومده و منزل اون هستي و شبم ديروقت برميگردي ديگه بهونه نگرفت و حرفي نزد...شامشم كه خورد خيلي راحت رفت و خوابيد...الانم هنوز خوابه...

به نقطه ايي خيره شده بودم و حرفهاي سهيلا رو گوش ميكردم وقتي حرفهاش تموم شد به سمت حوله ام رفتم تا اونو بردارم و وارد حمام بشم كه سهيلا گفت:سياوش؟

برگشتم و بهش نگاه كردم و گفتم:ممنونم كه ديروز در نبودن من و اون شرايط عصبي مراقب اميد هم علاوه بر مراقبت از مامان بودي...

به طرفم اومد و در حاليكه با نگاهي آكنده از محبت و نگراني به من نگاه ميكرد گفت:سياوش؟...من اصلا" نميخوام تو به خاطر اين چيزها از من تشكر كني...فقط اين رو بدون كه حاضرم هر كاري بكنم تا تو اينقدر چهره ي خسته نداشته باشي...سياوش باور كن مشكل اميد به كمك يك روانپزشك كودك حل ميشه...من الان علاوه بر خانم صيفي و اميد نگران تو هم هستم...خودت خبر نداري...ولي از ديروز تا حالا به قدري چهره ات ريخته بهم كه انگار...

به ميون حرفش رفتم و سعي كردم لبخند تصنعي به لب بيارم و گفتم:براي من نگران نباش...هيچ وقت براي من نگران نباش...من پوست كلفت تر از اوني هستم كه فكرشو كني...

قدمي ديگه به سمتم برداشت و تا خواست حرفي بزنه به آرومي بازويش رو گرفتم و به سمت درب اتاق بردمش و درب رو باز كردم و گفتم:حالا هم اگه اجازه بدهي ميخوام يه دوش بگيرم و تا به قول تو بهم ريخته نباشم و بعدش بيام صبحانه و اون دو تا قرص مسكني كه قراره برام اماده كني رو بخورم بعدشم كه بايد برم شركت...

لحظاتي به صورتم خيره شد و بعد بدون هيچ كلامي از اتاق بيرون رفت و درب رو بست.

بعد از اينكه دوش گرفتم و صورتم رو اصلاح كردم كت و شلواري كه به رنگ نوك مدادي بود و اغلب در جلسات رسمي اون رو به تن ميكردم از كمد بيرون آوردم به همراه يك پيراهن طوسي روشن و كراواتي كه كاملا با رنگ پيراهن و كتم همخوني داشت انتخاب كردم...خاطرم بود كه امروز يك جلسه با چهار مهمان از كشور سنگاپور داشتم كه براي عقد قرارداد با شركت به ايران اومده بودن براي همين بايد ظاهرم رو مرتب تر از هميشه نشون ميدادم...گرچه خودم ميدونستم باطنم چقدر افسرده و پر از درد شده...ظاهري كه هيچ همخوني با باطن من نداشت...كي خبر داشت كه باطن سياوش صيفي برعكس ظاهر جوان و به قول خيلي ها بسيار جذاب اينقدر دردآلود باشه!!!...

وقتي به آشپزخانه رفتم كتم رو روي يكي از صندليها گذاشتم و براي خوردن صبحانه صندلي ديگه ايي رو عقب كشيدم و نشستم.

اشتهاي چنداني به خوردن صبحانه نداشتم براي همين بيشتر از يكي دو لقمه نتونستم بخورم اونهم به خاطر اينكه با معده ي خالي مجبور نباشم اون قرصهاي مسكن رو خورده باشم.

وقتي قرصها رو خوردم كتم رو برداشتم و ميخواستم از آشپزخانه خارج بشم سهيلا گفت:سياوش براي ناهار مياي خونه؟

كتم رو به تن كردم و در حاليكه از آشپزخانه خارج ميشدم گفتم:نه...من هيچ وقت ناهار خونه نميام...فكر ميكنم قبلا" اينو گفته بودم...نگفته بودم؟

حرف ديگه ايي نزد و متوجه شدم از آشپزخانه خارج نشد.

قبل از خارج شد از منزل به اتاق مامان و اميد هم سري زدم.هر دو خواب بودن...جلوي درب اتاق اميد براي لحظاتي به صورت اميد نگاه كردم...چقدر اميد رو دوست داشتم فقط خدا ميدونه...با اينكه يادگاري از يك زندگي فوق العاده مزخرف و پر از طنش همراه با خاطره هايي مشمئز كننده بود اما اين بچه از پوست و خون خودم بود...


romangram.com | @romangram_com