#پرستار_مادرم_پارت_95

ديگه منتظر پاسخ سهيلا نشدم و تماس رو قطع كردم.

وقتي رسيدم خونه مامان هنوز بيدار بود...دقايقي كنارش موندم اونم از موضوع به وسيله ي توضيحاتي كه سهيلا داده بود باخبر شده بود...كمي با حرفام سعي كردم بهش تسكين بدهم و از نگراني هاي موجود دورش كنم و بعد از اتاق خارج شدم.

سهيلا مقداري از غذاي شام برام گرم كرده و توي آشپزخانه روي ميز گذاشته بود و خواست كه براي خوردن شام به آشپزخانه برم اما ميلي به غذا نداشتم براي همين تشكر كردم و به اتاق خوابم رفتم...

خسته تر از اوني كه تصورش رو ميشد كرد بودم براي همين حتي لباسهامم عوض نكردم و با همون وضع روي تخت دراز كشيدم و نفهميدم چه موقع به خواب رفتم.

صبح با صداي مهربون سهيلا بيدار شدم كه ميگفت:سياوش...بيدار شو...مگه امروز نميخواي بري شركت؟





22

از روي تخت بلند شدم وقتي روي پاهام ايستادم سردرد عجيبي رو حس كردم ناخودآگاه با هر دو دستم شقيقه هايم رو گرفتم و چشمام رو بستم...

صداي سهيلا رو شنيدم كه با نگراني گفت:چيه؟!!!...سر درد داري؟

به همون حالتي كه ايستاده بودم با حركت سر جواب مثبت يه سهيلا دادم و بعد به آرامي گفتم:چيز مهمي نيست...احتمالا به خاطر اتفاقات ديروزه...لطف كن از توي قفسه ي داروهاي توي آشپزخانه دو تا قرص مسكن برام بگذار...صورتمو كه شستم ميام ميخورم...

. صبحانه ات رو بخور بعدش قرص.

دستهايم رو از كنار شقيقه هايم برداشتم و چشمانم رو باز و نگاهش كردم...

چقدر اين دختر مهربون بود و در ابراز علاقه اش هيچ حد و مرزي قائل نبود...بي ريا و پاك احساس خودش رو نشون ميداد!

جواب دادم:باشه...صبحانه ام رو ميخورم بعد قرصها رو...

لبخند مليح و زيبايي به لب آورد و برگشت كه از اتاق خارج بشه...گفتم:سهيلا؟


romangram.com | @romangram_com