#پرستار_مادرم_پارت_94
صداي زنگ موبايلم به گوشم رسيد.گوشي رو از جيب خارج و نگاهي به اون انداختم...متوجه شدم از منزل تماس گرفتن...بدون اينكه پاسخي به تماس بدهم گوشي رو خاموش كردم و اون رو روي داشبورد جلوي ماشين پرت كردم...
صندلي ماشين رو به حالت خوابيده دراوردم و دراز كشيدم...حس كلافگي و درماندگي تمام وجودم رو انباشته كرده بود...دوباره از ماشين پياده شدم و بعد از قفل كردن ماشين بي هدف شروع كردم به قدم زدن...
به هيچ عنوان ديگه متوجه ي گذر زمان نبودم...
باورم نميشد وقتي دوباره به كنار ماشين برگشتم هوا كاملا" تاريك شدخ بود!!!
به واقع من اون روز از قبل ظهر تا ساعت11:20دقيقه شب توي اون منطقه از جنگلهاي لويزان كاري نكرده بودم به غير از راه رفتن...راه رفتن در يك بيخبري مطلق...در يك دوري عميق از خونه و خانواده ام...از پسرم...از مادرمريضم...و از...سهيلا...حتي از خودمم دور شده بودم...
وقتي در اون وقت شب خودم رو جلوي ماشين حس كردم براي لحظاتي نمي تونستم بفهمم در ساعات رفته چي به من گشذته...اما ميدونستم در تنهايي عميقي خودم رو غرق كرده بودم...
يكدفعه نگراني تمام وجودم رو گرفت...نگراني براي اميد...نگراني براي مادرم...
ياد تلفني افتادم كه در لحظه ي ورودم به اين منطقه از منزل به من شده بود...
نكنه اتفاق بدي توي خونه افتاده بوده؟!!!...نكنه توي اون تماس كه از خونه وبده ميخواستن بهم بگن بايد سريع به منزل برگردم؟!!!...
بلافاصله داخل ماشين نشستم و گوشي موبايلم رو روشن كردم و شماره ي منزل رو گرفتم و در همون حال ماشين رو هم روشن و به حركت در اوردم و به سمت منزل راهي شدم.
بعد از خوردن چند بوق صداي سهيلا رو پشت خط شنيدم:الو؟...بفرمايين؟
. سلام سهيلا...منم سياوش...
. سياوش؟...حالت خوبه؟...هيچ معلومه تو كجايي؟...چرا گوشيت رو خاموش كردي؟
. ميخواستم چند ساعتي راحت باشم...حالا بگو ببينم اميد چطوره؟...مامانم حالش خوبه؟
. آره...اميد كه خوابيده...مامان هم تازه آماده شده براي خواب ولي الان كه تو زنگ زدي ميخواد با خودت صحبت كنه...
. به مامان بگو حالم خوبه...الان پشت فرمونم...نميتونم زياد صحبت كنم...وقتي رسيدم خونه ميبينمش.
romangram.com | @romangram_com