#پرستار_مادرم_پارت_61
مسعود نگاهي به سهيلا كه حالا پشتش به هر دوي ما بود انداخت و در حاليكه سعي داشت خشم لحظات پيش رو در خودش فرو ببره گفت:نه...فقط داشتم بعضي چيزها رو به سهيلا توضيح ميدادم.
در حاليكه نگاهم به مسعود عميق تر و دقيق تر شده بود سعي داشتم افكار خودم رو هم مرتب كنم؛گفتم:فكر ميكنم بعضي چيزها رو هم بايد براي من توضيح بدهي...اينطور نيست؟
مسعود نگاهي به من كرد و با كلافگي خاصي دست راستش را در لا به لاي موهايش فرو برد و بعد هم دستش را انداخت و گفت:ببين سياوش...قبل از اينكه حرف ديگه ايي بزنم يه سوال دارم؟
سهيلا سريع برگشت به سمت مسعود و با نگاهي كه آكنده از التماس بود گفت:مسعود تو رو قرآن بس كن...چرا اينجوري ميكني تو؟...آخه چرا نميخواي قبول كني كه هيچ...
مسعود با عصبانيت به او گفت:تو حرف نزن...تو ساكت شو...
سهيلا دوباره با التماس گفت:ببين مسعود من فهميدم تو چي ميگي...ديگه كافيه...
با نگاهي متعجب به سهيلا سپس به مسعود نگاه كردم و تا خواستم حرفي بزنم صداي اميد كه از اتاق خواب اومده بود بيرون و با حالتي حاكي از ترس و نگراني به ما سه نفر چشم دوخته بود به گوشم رسيد كه گفت:بابا؟...عمومسعود؟...دارين با هم دعوا ميكنيد؟
سهيلا بلافاصله دستهاش رو با دستمالي خشك كرد و به سمت اميد رفت و گفت:نه عزيز دلم...كسي با كسي دعوا نميكنه...بابا و عمومسعود فقط دارن با هم حرف ميزنن...
و بعد اميد رو در آ*غ*و*ش گرفت و در ضمني كه به سمت اتاق خواب ميرفت رو كرد به من و مسعود و با نگاهي ملتمسانه خواست كه رعايت حال اميد را بكنيم.
وقتي سهيلا همراه اميد به داخل اتاق خواب رفت و درب را بست به مسعود نگاه كردم و گفتم:هيچ معلومه تو چه مرگت شده؟!!!...چرا با سهيلا اينجوري حرف ميزني؟!!!...ميشه به منم بگي بفهمم از چي دلخوري؟
مسعود به سمت پنجره ي آشپزخانه رفت و در حاليكه هنوز عصبانيت از رفتارش كاملا مشهود بود گفت:سياوش...نه من خرم نه تو...
. خوب كه چي؟!!!
. سهيلا يه دختر جوونه...قشنگه...و هزارتا ويژگي ديگه داره كه براي هر مرد و پسري ميتونه قابل توجه باشه...
. خوب حالا منظور؟!!!
مسعود به سمت من برگشت و براي لحظاتي نگاه جدي هر دوي ما در هم گره خورد سپس گفت:از نخ سهيلا بيا بيرون...وگرنه بدجور كلاهمون ميره توي هم و قيد دوستي چندين و چند سالمون رو ميخونم و...اون فقط و فقط پرستار خانم صيفي هستش نه چيز ديگه...
دو دستم رو لبه ي كابينتها گذاشتم و پشت به مسعود كردم...براي لحظاتي سرم رو پايين گرفتم...
romangram.com | @romangram_com